می خواهمت چنان که شبِ خسته، خواب را نشسته ام میان کتابها. یک چشمم به صفحه ی کتاب است و با چشم دیگرم حجم مطالب نخوانده را بررسی می کنم که یادِ تو پاورچین پاورچین وارد لحظه هایم می شود... خودم را می زنم به آن راه و چشمم را روی کلمه ها متمرکز می کنم... با این کارها می خواهم خودم را گول بزنم که نه بابا و از این خبر ها نیست و خیالش هم محال است و چه و چه... اما طاقت نمی آورم. از روی صندلی بلند می شوم. یک نگاه به گوشی ام می اندازم و باز هم برای اینکه خودم را گول بزنم می گویم: وای چه زود می گذرد زمان! که مثلا فقط برای دیدن ساعت به گوشی ام نگاه کرده ام... هنوز دو ساعت هم از رفتنت نمی گذرد که بی تابی هایم شروع میشود. اصلا همه اش تقصیر خودت است. آدم هم اینقدر خوب می شود مگر؟ همه که جنبه ی این همه مهربانی را ندارند. لوس می شوند و روز به روز کودکانگی هایشان بیشتر می شود _خودم را می گویم ها_ حداقل دو سه ماه یکبار، یک داد و هوار به پا کن ، آدم خجالت نکشد از کارهای خودش ... اصلا اینها هیچ ... یک بهانه ای، گیری، نقی _ از همان ها که خودم روزی چندتایشان را الکی الکی تقدیمت می کنم _ جور کن، آدم شرمنده نشود... این کارها را که می کنی توقعم بالا می رود ها... گفته باشم! بیتابم آنچنان که درختان برای باد
می جویمت چنان که لبِ تشنه، آب را

یا کودکانِ خفته به گهواره، تاب را
| Design By : Pichak |
