سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


اولین خاطره هایی که از زندگی ام به یاد دارم بر می گردد به حدود دوسالگی ام و در مورد یک _مامان می گوید نیازمندی بود که خانه و کاشانه نداشت انگاری..._ است که یکبار برای گرفتن غذا در خانه مان را زده بود و ما یک بشقاب غذا برایش برده بودیم و او همان بیرون نشسته بود و همه اش را خورده بود ... یک روز یکهویی یادم آمد... حتی اسمش را هم به خاطر می آوردم... وقتی برای مامان تعریف می کردم مات و مبهوت به من نگاه می کرد و میگفت آن وقتها هنوز دوسالت هم نشده بود هاااا!!!


از این خاطرات ریز و یکی دو صحنه ای زیاد دارم که مربوط به همان روزهاست... اما خاطره ای که طولانی است و تمامش را مو به مو یادم مانده برمی گردد به زلزله ی خرداد سال 1369 رودبار... که من دقیقا دوسال و شش ماهه بودم... و ...


غرض از نوشتن این حرفها این بود که بگویم اگرچه میانه ام با درسهای حفظی هیچوقت خوب نبوده است و اگرچه بدیهیات تاریخ را هم از حفظ نیستم، و هیچوقت نمی توانم رمانی را که دوروز پیش خوانده ام برای کسی تعریف کنم؛ اما تا دلتان بخواهد تاریخ زندگی خودم را از بَرم و حافظه ای نسبتا قوی در ثبت وقایع همراه با مکان و زمان و اشخاص دارم 


که این مرا می آزارد...


این منم :)


____


* یکی از آثار جلال آل احمد باید باشد...


نوشته شده در شنبه 6/12/90ساعت 12:33 صبح توسط مائده نظرات ( ) |

سعدی به روزگاران مــهری نشسته در دل


بیرون نمی توان کرد حــتــــــی به روزگاران


___


این روزا دلم میخواد یه روز صبح که با نگرانی و بد خوابی و سردرد بیدار میشم یهو یکی ظاهر شه و بگه دیدی الکی غصه می خوردی دختره؟! دیدی الکی گریه می کردی؟ دیدی همش کابوس بود؟ دیدی خبری نیس؟ دیدی خدا هواتو داشت؟ حالا از امشب راااااحت بخواب...


نوشته شده در پنج شنبه 4/12/90ساعت 1:38 عصر توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak