دلم از غربت سنجاقک، پٌر
اولین خاطره هایی که از زندگی ام به یاد دارم بر می گردد به حدود دوسالگی ام و در مورد یک _مامان می گوید نیازمندی بود که خانه و کاشانه نداشت انگاری..._ است که یکبار برای گرفتن غذا در خانه مان را زده بود و ما یک بشقاب غذا برایش برده بودیم و او همان بیرون نشسته بود و همه اش را خورده بود ... یک روز یکهویی یادم آمد... حتی اسمش را هم به خاطر می آوردم... وقتی برای مامان تعریف می کردم مات و مبهوت به من نگاه می کرد و میگفت آن وقتها هنوز دوسالت هم نشده بود هاااا!!!
از این خاطرات ریز و یکی دو صحنه ای زیاد دارم که مربوط به همان روزهاست... اما خاطره ای که طولانی است و تمامش را مو به مو یادم مانده برمی گردد به زلزله ی خرداد سال 1369 رودبار... که من دقیقا دوسال و شش ماهه بودم... و ...
غرض از نوشتن این حرفها این بود که بگویم اگرچه میانه ام با درسهای حفظی هیچوقت خوب نبوده است و اگرچه بدیهیات تاریخ را هم از حفظ نیستم، و هیچوقت نمی توانم رمانی را که دوروز پیش خوانده ام برای کسی تعریف کنم؛ اما تا دلتان بخواهد تاریخ زندگی خودم را از بَرم و حافظه ای نسبتا قوی در ثبت وقایع همراه با مکان و زمان و اشخاص دارم
که این مرا می آزارد...

____
* یکی از آثار جلال آل احمد باید باشد...
سعدی به روزگاران مــهری نشسته در دل
بیرون نمی توان کرد حــتــــــی به روزگاران
___
این روزا دلم میخواد یه روز صبح که با نگرانی و بد خوابی و سردرد بیدار میشم یهو یکی ظاهر شه و بگه دیدی الکی غصه می خوردی دختره؟! دیدی الکی گریه می کردی؟ دیدی همش کابوس بود؟ دیدی خبری نیس؟ دیدی خدا هواتو داشت؟ حالا از امشب راااااحت بخواب...
| Design By : Pichak |
