سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
یه روز عجیب! - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


و خدایی که در این نزدیکی است


سلام


امروز به قول یکی از هم اتاقی ها سوزنم گیر کرده ، فقط می نویسم !


___________ پنج شنبه اول فروردین 1387


_چه سخت بود !‏ نزدیک بود بزنم 86!!! _ اینم از اولین تاریخ در سال جدید ...


امروز تلوزیون قرار بود از نماز صبح برنامه داشته باشه ، من هم دو ماه می شد_ بجز سریال شهریار که خدائیش بهترین سریالیه که من تا حالا دیدم ، تو خوابگاه ‍‍‍‍‍با امکانات کم ، اگه یه سریالی رو دنبال کنی ، معلوم میشه که سریال ترکونده‍_ تلوزیون ندیده بودم ، عز مم رو جزم کردم که نماز رو که خوندم ، این جعبه ی جادو رو روشن کنم ببینم چی میگن اول سالی !!! کله ی سحر پاشدیم و نماز رو خوندیم و در عوالم خواب یادم افتاد که قرار بود برنامه ببینم ، تلوزیون رو روشن کردم و دیدم از شش هفت تا کانال 5 تاش رنگین کمون نشون میده _ حالا کاش این رنگین کمون طبیعی بود ، حداقل از طبیعت لذت می بردیم ، رنگین کمونی عمودی با رنگهای جیغ ( شاید امسال این رنگها مد شدن!!!) بهر حال پس از اندکی تفحص کانال مربوطه رو پیدا کردم و نشستم به تماشا ... سه تا آدم عاقل و بالغ نشسته بودن و حرف می زدن اصلا یادم نمیاد که چی می گفتن ، فقط می دونم هیچ ربطی به هیچ کجا نداشت ! هر کی هر چی دلش می خواست می گفت _ اصلا تقصیر اون بندگان خدا چیه ؟ شاید تم برنامه این بوده !!! شاید مردم این روزا همچین برنامه هایی رو می پسندن! شاید هم می دونستن اون وقت صبح کسی نمیاد بشینه پای تلوزیون و برنامه ببینه !_ بهر حال کم کم دیدم هیچ چیزی از حرفاشون دستگیرم نمیشه _شاید هم خوابم می اومده ها یا اینکه چون من زبان می خونم و اونا فارسی حرف می زدن چیزی نمی فهمیدم _ ترجیح دادم ادامه ی خوابم رو برم تا ببینم خدا چی می خواد ... و مثل اینکه خوابیدم  تا وقتی که با یک جیغ متمایل به بنفش غافلگیر شدم ! بله ؛ مادر محترم بودند _ محترم شخص خاصی نیست ها ، صفته !!! مادر خودم بودند!!!_ که جیغ و داد که حالا که تحویل سال در روز انجام میشه ، پاشید هفت سین بچینید _  پارسال که عید نصفه شب بود همه خواب بودن ها ! البته من بیدار بودم ؛ کاری پیشامد کرده بود و وظیفه ایجاب می کرد بیدار باشم !_ خلاصه اینکه به ضرب سر و صدای کاسه بشقاب و تنگ بلور و سینی و قاشق و کارد و از این قبیل ، اهل بیت یکی پس از دیگری همت نموده و رختخواب ها را ترک نمودند .  من هم که از وقتی خوابگاهی شدم تو یه وجب جا هم خوابم می بره در نتیجه وقتایی که میام خونه تخت خواب خودم و کاناپه جلو تلوزیون توفیری ندارن ! شب رو همون جا رو مبل ، پایین مبل ، پشت مبل _ اصلا دم در _ و ... می خوابم و به خودم سختی نمی دم ده دوازده تا پله رو بیام بالا . امروز هم از اون روزایی بود که من در جوار میز و صندلی های آشپزخانه شب رو صبح کردم و قاعدتا تو اون سرو صدا نمی شد دووم بیارم ... خلاصه تسلیم مادر شدیم و پرچم سفید رو به اهتزاز در آوردیم ... و اما وقتی بیدار شدم ... چشمتون روز بد نبینه ، آنچنان آبی از اعضای صورت من راه افتاده بود که هر کس نمی دونست فکر می کرد از سرماخوردگی مزمن رنج می برم ! مثل همیشه تا پام رسید اینجا آلرژیم هم خودشو نشون داد ... خلاصه دنبال قرص و اینا می گشتم که :


آغاز سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی !


قرص رو خوردیم و با برادر عیدی پدر و مادر رو جمع کردیم ...قرصه هم کم کم تو بدن ما خودشو نشون داد ... از اونجایی که این قرص هم مثل دیفن هیدرامین اثر خواب آلودگی به جا میذاره و از اونجا که از شانس خوب من این جور داروها رو من اثری بیشتر بجا می ذارن ، مادر فرمودند نصف قرص رو بخور ، ولی من که حال و روز درستی نداشتم قرص رو درسته دادم بالا ! و دوباره چشمتون روز بد نبینه ؛ خواب بود که مرا در ربود !!!


از ساعت 10 تا 2 بعد از ظهر خواب بودم ؛ می کنه به عبارتی 4 ساعت . بیدار شدم ناهار خوردم و دوباره یه ساعت رفتم اون دنیا ... تا اینکه باز هم با صدایی جیغ مانند و جیغی متمایل به بنفش ، از خواب پریدم و مادر را آماده برای بیرون رفتن بالای سرم دیدم ! جویای احوال پدر شدم ؛ که فرمودند آماده در پارکینگ به سر می برند !!! بله ؛ و اینگونه شد که نماز خوندمو به سه سوت آماده شدم که بریم دیدن پدر بزرگ و مادر بزرگ ! و قبل از اونها زیارت اهل قبور _ اینجا خیلی دلم گرفت و هنوز هم از اون ناراحتی باقیمونده ؛ خدابیامرزدشون ؛ دلم خیلی براش تنگ شده ... _ وقتی رفتیم خونه ی مادربزرگ ( که بزرگتر فامیل هستند !) منزل تشریف نداشتند ، مثل اینکه اونها هم رفته بودن دیدن بزرگترای فامیلشون !!! خلاصه برگشتیم و من کماکان از اثر اون دارو بر وجودم رنج می بردم ولی خودم رو کنترل کردم و نخوابیدم ، پای کامپوتر م از اون وقت و کم کم یه چند تایی مهمون پیداشون شد _ بهر حال ما هم بزرگتریم دیگه !!!!_ منهم همین بالا راحت بودم و زیاد نرفتم باهاشون سو کله بزنم ؛ اومدن و رفتن و اومدن و رفتن و ...  تا الان که دیگه خواب آلوده نیستم و عجیب حالم خوب شده ، فکر می کنم به اندازه ی دو سه روز خوابیدم !


تازه دارم می فهمم که اگه ده سال هم تلوزیون نبینی ، هیچ چیزی رو از دست نمی دی ! البته من همیشه از تلوزیون دو سه تا چیزشو دوست داشتم ؛ تبلیغات ( که بعضی هاشونو خیلی خوب می سازن ) ؛ آقای مدیری ( که خدا حفظش کنه ، کاراش عالین!) و کوله پشتی + آقای حسنی ( که یکی بدون دیگری معنا نداره ! مجری توانایی بود ، و تلوزیون به همچین انسان با سوادی نیاز داره ) امشب هم سریال آقای مدیری شروع میشه ، هیچ برنامه ای رو نمی بینم ولی این یکی رو حتما ! برنامه ی خوب خیلی کم پیدا میشه ... الان هم داره همون جیغ های بنفش شروع میشه با این تفاوت که از سوی برادر محترم انجام میشه که میگه پاشو بریم خونه عمو اینا ...


 


 


 


                        تا شب که برگردم ؛ خدا حافظ


                                                                      بهشتی باشید


نوشته شده در پنج شنبه 1/1/87ساعت 9:29 عصر توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت