و خدایی که در این نزدیکی است سلام سال جدید هم اومد ! از دیشب دارم به سال گذشته فکر میکنم ... چه سال عجیبی بود این سال بیست سالگی من ! چه اتفاقاتی رو برای اولین بار به عمرم دیدم ... چه حرفایی رو که شنیدم ... چه کسایی خیلی عجیب بود ... خیلی وحشتناک بود ... خیلی سخت بود ... خیلی چاله چوله داشت هرچند خوبی و خوشی هم توش بود ولی خیلی کم ... همش دست انداز بود ؛ بیشترش تو غم و ناراحتی گذشت هم ماههای اولش و هم وسطاش _ که هنوز تو کفش موندم _و هم بهمن و اسفند آخرش ... به هرحال اول سالی نمی خوام اوقات خودم و شما رو تلخ کنم ، فقط برای مردم جهان ؛ مسلمونها ،ایران _ همینجوری برو تا آخرش دیگه _ آرزوی سعادت و شادکامی مادام می کنم و از خدا تمام خوبی ها رو براشون می خوام ، حالا هم یه کمی که نه ... خیلی بیشتر از یه کمی دلم گرفته ولی چون دلم نمی خواد یادداشتم غمگین باشه ، سعی می کنم خوب بنویسم ... ____ چهارشنبه 29 اسفند 1386 در خواب ناز بودم و برخلاف معمول، مزاحم همیشگی رو خاموش یا ساکت نکرده بودم ، که صداش در اومد ! ما هم که با رد شدن مورچه ی مظلوم و بی سرو صدای از همه جا بی خبر از خواب می پریم ، به قاعده ی شش متر و نیم از زمین جدا شده و نیمرو شدم تو سقف اتاق!!!_فک کن!!_ چند دقیقه ای طول کشید تا این فاصله ی چند متری رو به طرف کف اتاق طی کردم و به گوشی رسیدم و همینطور که اعصابم از دست تمام شرکت های خدماتی ، فرهنگی و ... خرد بود __________ تصمیم گرفتم بکوب بنویسم ، این از اولیش ، همین امروز فکر کنم دو سه تایی بشه نوشته هام !!! یه چیزیو جدی بگم ؛ خودمونیم ها ، وقتی مردم رو اینقدر خوشحال و سر حال می بینید چه حسی دارید ؟ البته من چند نفری رو دیدم که آخر سالی عزادار شده بودن و ... خدا رفتگان همه رو بیامرزه ... اون وقتاست که من تو دلم و از ته دلم از خدا می خوام که غم رو از دل مردم برای همیشه برداره و بهشون شادی عیدی بده ... یه چیز دیگه هم فهمیدم ؛ چه مردم قانعی داریم ، چه مردم ساده ای داریم ، چه مردم پاکی داریم ... خدا عاقبت همه مونو به خیر کنه ... بهشتی باشید
رو که از دست دادم
و چه کسایی رو به دست آوردم و به تبع چه حس هایی رو تجربه کردم !!!
و در انتظار پیامکی از سوی بانک تجارت یا شرکت ایساکو بودم _ و چقدر خدا بهشون رحم کرد
_ که دیدم پیامک یکی از رفقاست و گفته که فلانی عصر آماده باش میام بریم بیرون ... منم هم که همیشه عاشق پیاده روی در نهایت آرامش در بین مردمی که _ با عرض پوزش ، به قول یکی از هم کلاسی ها ، عین مورو مگس!!! ریختن تو خیابون و همه شون عجله دارن ( البته توجه داشته باشید که در مثل مناقشه نیست ها )_ بودم اونم تو آخرین روز سال _ البته از شلوغی خیلی بدم میاد ها ، ولی نمی دونم چه جوریاس که این یه روز رو حال می کنم با سیل جمعیت جابجا شم !!_ عصر شد و ما هم آماده شدیم و رفتیم به ملت بپیوندیم ، خدا ازشون کم نکنه ، ماشاالله از در و دیوار بود که آدم می ریخت تو خیابون ، هر چی مغازه دار که بود کرکره رو داده بود پایین و ترجیح می داد بشینه تو پیاده رو جنس بفروشه _نیست این جور موقع ها دست فروش ها به ظاهر همه چیزو ارزون می دن ، بعد مثلا کت رو میگیری میای خونه می بینی آبکشه!!!_ گل و بلبل و سنبل و آجیل و خلاصه از شیر و مرغ _ چون شیر مرغ نبود ؛ می دونید که ؛ دروغ نمیگم
!!_ تا جون آدمیزاد_این یکی فراوون بود ، کافی بود چشمتو ببندی ،پا رو از رو ترمز برداری، گازو بگیری بری جلو ، چند تا چندتا گیرت می اومد! _ تو پیاده رو ها ریخته بود _ مثلا این شهر به با کلاسی معروفه !!!_ البته خب ، درست هم هست ... موهای فکلی و تیغ تیغی این روزا نهایت کلاسه که خدا رو شکر شهر ما تو این یه مورد کم نمیاره !!! تا پاسی از عصر تو خیابون بودیم تا وقتی که ملت رو راهی خونه هاشون کردیم و خودمون هم برگشتیم خونه تا لحظات آخر سال 86 13و آغاز سال 1387 رو در آغوش خانواده باشیم !
| Design By : Pichak |
