و خدایی که در این نزدیکی است سلام _____ هر چی فکر کردم دیدم درست نیست اینجا رو که چند وقت بیشتر حرفامو توش می نوشتم تنها بذارم از شنبه ی پیش گروه بندی شدیم و از شانس خوب! اولین گروه ما بودیم ... یه هفته وقت داشتیم که این داستان رو آماده کنیم ، دوستم خوند ، ولی دریغ از یه جو همت ___ **** خیلی چیزا دارم که بنویسم ؛ احتمالا تو همین مایه ها ی طنز هم می نویسم ... *** من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد ** خدا روزایی مثل امروز رو از من نگیره ... خیلی طول می کشه تا به حالت عادی برگردم ... * خدا رو شکر ... بهشتی باشید
و تنها برم ... این شد که بعد از بیست و دو روز اومدم بنویسم ...چند وقتی هست که بیشتر وقتا حتی از گفتن حرفای عادی و روز مره هم طفره می رم ... یه جورایی حسش نیست حرف بزنم _ نیست قبلا خیلی حرف می زدم !_ دلم می خواد به روزای خوب زندگی برگردم ... امروز یکی از روزای نسبتا خوب بود که منو به یاد سال قبل
انداخت ...من و دوستم امروز lecture داشتیم ...
در وجود من که بشینم درست درمون داستان رو بخونم . تازه دیشب در کمال آرامش و طمانینه و اعتماد به نفس کاذب و اطمینان و اینا رفتم سر کتاب ! یه خط می خوندم یه صفحه می رفتم بیرون اتاق ، یه خط می خوندم یه صفحه بستنی می خوردم ، یه خط می خوندم ، یه صفحه می خوابیدم خلاصه اون لحظات گران بها در کمال آرامش گذشت و شب شب شب شد ؛ اون موقع بود که من تازه فهمیدم داستان رو بلد نیستم و باید بخوابیم که هشت صبح از کلاس جا نمونیم _ استاد هم حساس !_ استرس بود که بر من مستولی شده بود

! اصلا هیچ فکری به ذهنم خطور نمی کرد جز اینکه بخوابم و آرزو کنم یه چیزایی از داستان نیمه کاره خونده شده یادم بمونه _ آخه منو چه به این کارا ! اونم تو این حالی که من دارم _ هر کاری که می کردم اصلا داستان تو ذهنم نمی موند ... خلاصه اینکه آخرش تونستم بر استرس حاکم بشم و خوشحال و سرخوش بگیرم بخوابم _ نمونه ی بارز یک دانشجوی علاقه مند به تحصیل ! _ صبح که بیدار شدم همینجوری الکی ، خوش حال و شیطون بودم ؛ یعنی یه جورایی شخصیت نهفته ام ، آشکار شده بود ... رفتیم سر کلاس و صدامون زدن و ما پر از اعتماد به نفس _ ملت فکر می کردن هفت تا داستان قبل و بعد این داستان رو هم حفظم
!_ رفتیم سمت استاد و خلاصه به هر نحوی که بود شروع کردیم ... من که داستان یادم نبود هیچ ؛ استاد هم مزید بر علت بود و دقیقه ای سه بار می گفت :louder please ! عجب گیری کردیم ها
! مصیبت از این بزرگتر که داستانی رو که بلد نیستی داد بزنی !! تو دلم می خندیدم
_ اصولا تو این مواقع گریه
می کنن!_ البته این شعف و شادمانی تو چهره ام هم پیدا بود و به چهره ی بچه ها هم منتقل شده بود و خلاصه همه ی نیش ها تا بنا گوش
باز بود ... بالاخره خلاصه ی داستان رو به هر مصیبتی بود گفتم و نوبت دوستمون شد . ایشون مثل همیشه در کمال وقار به تحلیل داستن مزبور! پرداختند و حالا استاد بود که میخواست با هم به سوال بچه ها جواب بدیم . باز هم بدون اینکه خودم رو ببازم
گفتم باشه ؛ حالا من همین خلاصه رو هم به زور یادم میومد ها ... یکی از بچه ها سه چهار دقیقه حرف زد و آخرش استاد به من گفت جوابشو بده ؛ من هم در کمال اعتماد به نفس موافقت کامل خودم رو با نظر ایشون اعلام کردم
!!!! بعدش هم یه چیزی رو به زبون شیرین فارسی وسط ارائه ی داستان به زبان انگلیسی بیان کردم ... یه بنده ی خدا رو هم بعنوان مهمان برده بودیم سر کلاس ؛ این بچه اینقدر شیطون بود که من تا چشمم می افتاد بهش ، لبخندهای ملیحی
میزدم که نشان از خنده های دندان نمای درون دلم داشت ؛ اونم تا چشم استاد رو دور می دید ، یک چشم و ابروهایی
به ما می اومد که اگه اون بالا نبودم ؛ نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم ...خلاصه این کنفرانس هم به خیر گذشت ؛ خیر بزرگتر از این که دل چهل پنجاه تا جوون رو شاد کنی و بخندونیشون !!! تازه یه سری از بچه ها که منو همیشه تو خودم و کم حرف دیده بودن ، به اون یکی شخصیتم که تا حدودی شیطونه و غالبا نهفته است پی بردن ! دیگه اینکه ؛ خوشحالم که نظر آدما خیلی وقتا برام مهم نیست ، وگرنه هیچ وقت نمی تونستم بدون حفظ بودن داستان برم اون بالا و چرت و پرت بگم ... اینم بگم که یکی از بچه های ردیف جلو و یکی هم از ردیف آخر خیلی به من انرژی دادن ؛ این یکی که همش تائید می کرد و من واقعا فکر می کردم دارم درست می گم ، اون یکی هم که مثل خودم سرخوش بود و فقط می خندید ...خیلی خوش گذشت امروز ...
| Design By : Pichak |
