سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
با تمام دل به یک آدم ... - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
بعد از مدتها دوری از وبلاگ در پی مشکلات ایجاد شده ، و اتفاقات افتاده و نیفتاده و ... و دلگیری ها و غم های غیر منتظره ، می خوام بنویسم ... شاید آخرین پست وبلاگم باشه شاید هم شروعی باشه برای نوشتن از تنهایی های در شرف نازل شدنم ... نمی دونم ... اینقدر قاطی هستم که نتونم تصمیم بگیرم ... و حتی نتونم درست و حسابی بنویسم ...
تو این دو هفته که مثلا زمان امتحانات بود و باید درسهای نخونده و انبار شده ی طول ترم رو می خوندیم ؛ هر کاری کردم _ یا بهتر بگم هر کاری کردیم _ جز درس خوندن ! خدا می دونه چند تا از درسا و می افتم ! فقط فرانسه به خیر گذشته تا امروز ...
 به ترتیب می نویسمشون تا شاید از ذهنم پاک شن ...
___
بعضی وقتا آدم از کسی که خیلی دوستش داره ، خیلی از وقتاشو با اونه ، هر چند خیلی باهاش حرف نزده ولی اون خیلی براش حرف زده ، چیزی می بینه یا می شنوه که اصلا انتظارشو نداره ، تو ذهنش نمی گنجه ، براش غیر قابل هضمه ... هرچند از خیلی وقت پیش رنج می کشیدم ؛ ولی چون دلیلی براش نداشتم همیشه منتظر بودم تا یه روزی یه کسی و یا حتی خودش بیاد بزنه در گوشم  و بگه همه ی چیزایی که یه هو به ذهن من اومده و هیچ دلیلی هم براشون ندارم ، خزعبلاته ، چرنده ، مسخره است ... دروغه !
تو این دو هفته بر ذهنیات من مهر تائید خورد و خیلی خیلی خیلی ناراحت شدم ...
دیگه دلم نمی خواد بدونم چرا ولی می خوام بدونه این کارش هیچ وقت از یادم نمی ره ...
من هنوز باور نمی کنم ... من هنوز منتظرم تا بیاد و بگه همه اشتباه می کنن ... تا بیاد و در درفاع از خود ش منو بشکنه ، همه رو زیر پا بذاره و بگه همه ی چیزایی که می دونم دروغه حتی اگه همه تائیدش کنن ... من هنوز هم حرفاشو باور می کنم هرچند دروغ زیاد تحویلمون داده ... به احترام معرفت ، حرفاشو باور می کنم تا شاید اونم یاد بگیره که دوستی ارزشش خیلی بیشتر از این حرفاست !!!
خواهش می کنم بگو که همه دروغ می گن ...
___
تو این چند روز به دلیل مشکلات پیش اومده بساط غیبت به شدت داغ بود به حدی که چند بار اشکم در اومد ... یا خداااا ... یه کاری بکن ... این مدلی امتحانمون نکن ...
___
تو این دوهفته یه اتفاق دیگه هم افتاد _ و چه به موقع هم افتاد ؛ خدا رو شکر ! _ که هر چند دعای مستجاب شده ی خودم بود و از خدامه که تا آخرش به سلامت بگذره ؛ ولی ناراحتم کرد ... نه ناراحت ها ... دلم گرفت اون قدر که الان می تونم با اشکهام بنویسم ... اون قدر که گریه امون نمی ده بنویسم اون قدر که دلم می خواد برگردم به  اول مهر 1385 تو خوابگاه  ، با این تفاوت که یکیمون نباشیم ... یه کسی که قراره یه روزی نباشه ، بهتره هیچ وقت نباشه ... اصلا هیچ چی ... می دونم دارم کودکانه فکر می کنم ، می دونم این اشتباهه ... تمام سعیمو می کنم که همیشه منطقی برخورد کنم ... پشیمون شدم ... اگه اون نبود من هم دووم نمی آوردم ... من هم نبودم ... اگه اون نبود من به چه امیدی بودم ؟ اصلا چرا اینقدر قاطی کردم من ؟ اون که هنوز هست ... دارم دیوانه میشم ...
فقط ؛
 می تونم آرزو کنم همیشه باشی ... نه پیش من ... هر کجا ...چون بودن و خوب بودن هدیه ی خداست به تو و در مقام تشکر از خدا لازمه که خوب باشی ...
 می تونم آرزو کنم همیشه خوشحال باشی ، چون سهم تو از زندگی جز شادی نیست  ...
 می تونم از خدا تمام خوبی ها رو برات بخوام چون لیاقتشو داری ...
خلاصه اینکه هر چی آرزوی خوبه مال تو هرچی که خاط ...
آخرش هم یه آرزوی کوچیک کوچیک برا خودم بکنم ؛
می دونم فراموشی یه واقعیت تلخه ، ولی امیدوارم که در دیر ترین زمان ممکن اتفاق بیفته _ و در خوشبینانه ترین حالت دیر ترین زمان ممکن ، پس از مرگه ! _ و من مجبور نباشم دنبال کسی بگردم که ممکنه هیچ وقت پیداش نکنم !!!
____
می دونم این روزا خیلی حساس شدم ...اما این اتفاقا همچین ساده نبود که بشه ازشون بگذرم ... اونم من که با دیدن یه بدی کوچولو دلم می گیره و ...
امروز یه رمان خریدم _ من و رمان ؟؟؟_ که با درگیر شدن تو زندگی یه نفر دیگه اتفاقات افتاده رو برای یه مدت کوتاه فراموش کنم ...
دیشب تو اتوبوس چقدر شعر گفتم ... تو عمرم اینفدر پشت سر هم شعر نگفته بودم اونم بدون فکر و تامل در وزن و قافیه ، تازه نه تو کاغذ ، تو گوشی !!!
شاید یه روزی اونقدر سنگ بشم که با خوندن این مطالب بخندم ... شاید یه روزی به احساس بچه گانه ی تو دلم بخندم ولی  مهم اینه که الان حالم خیلی بده ... این قدر که شاید دیگه هیچ وقت وبلاگ ننویسم چون احتمال می دم نوشته های آینده ام همش غمگین باشه ...
این احساس خیلی کودکانه است که تمام چیزای خوب رو برای خودت بخوای ...
امشب تمام مدتی که با تو حرف می زدم این 4 تا مصرع ساده و بی سرو ته تو ذهنم بود و وصف کامل احساسم ...
یک سخن شنفتم من ، خوشحالم و ناراحت
تا صبح نخفتم من ، خوشحالم و ناراحت
در آرزوی سعد و خوشبختی روز افزون
از این همه خوشحالی ، خوشحالم و ناراحت
بی خیال ... اینا رو نوشتم نه برا اینکه تو بخونی  برا اینکه یه جایی ثبتشون کرده باشم تا بتونم فراموششون کنم ، نخواستم تو دفترم بنویسم ، چون مثل اون شعرایی میشه که نشونت ندادم ... اینجا هم نمی ذارمشون چون دوستشون ندارم ...
دلم می خواد با هام حرف بزنی ، مثل همیشه ! هیچ چیزو از من پنهان نکن حتی اگه  کتمان به صلاحم باشه ، وقتی تو رو ببینم دیگه ناراحت نخواهم بود ، دلم می خواد برام تعریف کنی ، از چند روزی که نبودم ...


تا بعد یحتمل نا ممکن ...  بهشتی باشی ، بهشتی باشیم ، بهشتی باشند !


                         


نوشته شده در جمعه 28/10/86ساعت 1:35 صبح توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت