سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ! - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


و خدایی که در این نزدیکی است ...
سلام


عجب روزی بود امروز !با اینکه سه تا اتفاق خوب داشت ، خیلی بد و مسخره تموم شد ... حکما نتیجه ی کارای قبلی خودم بوده ... آخه خیلی وقتا تا میای صواب کنی و ثواب ببری ، کباب که چه عرض کنم ،  می سوزی و جزغاله می شی . نمیدونم کجای کارم اشتباه بود ولی الان خیلی حالم بده ...اهل درد دل هم که نیستم که ، مگه اینکه نوشتن تسکینم بده... خدایا ... حکمتش رو خودت می دونی  به من هم ربطی نداره که بخوام بگم چرا اینجوری شد آخر کارم ؛ چون می دونم حتما یه جای دلم می لنگیده ولی نمیدونم کجاش؟ حتما خالص نبوده نیتم ، ولی من همونقدر بلد بودم ، شاید هم راهو اشتباه رفتم چون راه دیگه ای رو نمیشناختم ... نمیدونم فقط میدونم که مغزم داره می ترکه و هیشکی هم حالیش نیست که من چه حالی دارم ... خدایا ، به اونا چیزی نمیگم ، ولی تو که می دونی که ...من تو تمام عمرم ازت آرامش خواستم ، الان هم همینطور ... خیلی سخته که تنها جای قشنگ و آروم توی ذهنت رو ازت بگیرن و با یک سری قانون رو دلت پا بذارن و تو رو هم مجبور به این کار بکنن اما تو...خیلی سخته تمام انسانهای خوب ذهنت یه هو بد بشند و فقط یکیشون بمونه که نمیدونی تا فردا چه بلایی بر سر خوبی و پاکی اون میاد ، و می ترسی که اونهم اشتباه کنه ولی از یه طرف هم خیلی دوستش داری و نمیخوای که مثله بقیه بشه ... خدایا ، هر کاری که دلت میخواد بکن ، فقط حواست به من باشه که بغضم هر لحظه ممکنه بترکه و صدای هق هقم گریه هام تو تنهایی هام ، تو اتاقم ، لای این کتابا و کاغذا بپیچه و به گوش تو برسه ... بهم ثابت شد که آدما نتیجه ی همه یکاراشونو تو لحظه میگیرن ... چه بد چه خوب ... حالا اگه اون کار خوب من -البته از نظر خودم - نتیجه اش این شده و گند زده به حسم و دلم و مغز استخونم ، حکما علتی داشته ... علتش هر چی که بوده حتما از طرف من بوده دیگه ، حالا هر وقت ...خدایا ، حالا که مشکل من بودم و دلم و کارام ، عذر میخوام دیگه ... مگه نه اینکه بعد از انجام یه کار بد -دونسته ، ندونسته و بعد دونسته، ندونسته-عذر خواهی میکنن ؟ باشه اگه من هر کاری کردم معذرت میخوام ، اصلا تمام کارای من اشتباه ، فقط این آرامش رو از من نگیر ، زندگی بدون آرامش برام جهنمه ، شاید هم دلت می خواد من دو ور زندگیمو تو جهنم باشم ؟ نمیدونم چی بگم ... تو هر چی بخوای ، من قبول می کنم ، ولی من که ادعای عشق تو رو نمیکنم ، من هنوز مونده به اونجاها برسم ، من دوستت دارم ، خیلی زیاد ولی هنوز هم تو تقریبا تمام خواسته هام "من" وجود داره ، باز هم میگم  هر چی که بخوای قبول می کنم ولی ... اصلا بی خیال ...اگه دلت میخواد آرامشمو بگیری ، زندگیمو بگیری ، دارو ندارم رو بگیری ، حتما بازم حکمت داره ... اصلا هر چی گفتم پس می گیرم ... هر کاری که به صلاحه بکن منم دربست قبول میکنم ، فقط خواهشا اون عذر خواهی مارو بپذیر که آخرین تیر ترکشم بود.


جز وصل تو دل به هرچه بستم توبه                         


 بی یاد تو هرجا که  نشستم   توبه


در حضرت تو توبه شکستم   صد بار                          


زین توبه که  صد بار  شکستم  توبه
      _میگن ابوسعید گفته، راست و دروغشو نمیدونم_


 و سهراب باز هم منو درک کرد ... مثل همیشه ... واقعا خیلی وقتا همینطور میمونم که چطور ممکنه هشت کتاب رو باز کنی و از میون اون همه شعر ، یکی در بیاد که دقیقا حال الان منو توصیف میکنه ... احساس گناه نکرده و شاید هم کرده ... احساس گیر افتادن تو یه  قانونمندی بیهوده و مزخرف ، تو یه شب که میدونی انتهاش روشنه ولی خیلی دیر... و خیلی حس های بد و زجر آور دیگه ...هشت کتابو تو اوج غم باز کردم ، این اومد:
   
آوای گیاه


... هشیاری ام شب را نشکافت ، روشنی ام روشن نکرد:
من تو را زیستم ، شب تاب دور دست!
رها کردم ، تا ریزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند.
بیداری ام سر بسته ماند : من خوابگرد راه تماشا بودم.
و همیشه کسی از باغ آمد و مرا نوبر وحشت هدیه کرد.
و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت و کنار من خوشه ی راز از دستش لغزید.
و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ ، من ماندم و همهمه ی آفتاب.
و از سفر آفتاب سرشار از تاریکی نور آمده ام :
سایه تر شده ام و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام...


                                                             یا حق     




نوشته شده در سه شنبه 13/6/86ساعت 12:28 صبح توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت