و خدایی که در این نزدیکی است سلام از خودم می نویسم که دلم تنگ است ... تنگ خودم ؛ خود ِ ساکن فردوس برینم ، تا خودم را به یاد آورم ... من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم چند وقتی است که خوبی را از بدی تمییز نمی دهم ... که کلاغ خوش رنگ شده ؛ جای قناری نصیبمان گشته است ... که طبق عادت دلم تنگ خیلی چیزهاست ... اما پیدایشان نمی کنم ... خوبی ها گم شده اند ! من بر آنم که در این دنیا ، خوب بودن _ بخدا _سهل ترین کار است و نمی دانم که چرا انسان ، تا این حد با خوبی بیگانه است و همین درد مرا سخت می آزارد ! می نویسم تا به یاد آورم خوبی ها را و تا در یادم بمانند بدی ها و تا نزدیک شوم به یکی و دور شوم از دیگری! *** انسانی هستم _ کاش باشم واقعا!_ در شرایط توفیق اجباری زندگی و در آرزوی توفیق اختیاری عدم زندگی و در اضطراب ِ انتظار ِ تو فیق اجباری روزهای پس از زندگی ؛ با شخصیتی که گاه گاه عجیب است در نظر آنانکه تورا مانند بقیه می خواهند ... در دیگران می جویی ام ، اما بدان ای دوست این سان نمی یابی زمن حتی نشان ای دوست ! سرد و ساکت و سخت در محضر آشنایان غریب و و شاد سرمست و پر گو در حضور غریبه های آشنا ... *** تا اونجاییکه یادم میاد از شنیدن دروغ متنفر بود و از آن بیشتر از کسانی که در جواب سوالت دروغ می گویند ، بجای آنکه بگویند : « جواب نمی دهم»... زیاد سوال نمی کنم تا دروغ نشنوم ، زیاد نگاه نمی کنم تا دروغ نبینم و زیاد نمی گویم تا مبدل به دروغ نشود ... از غیبت کردن چندشم میشه ؛ گاهی وقتا متوجه کارای خودمو بقیه میشم و ادامه نمی دم ولی وای به حال من که گاه می گویم و می شنوم و نمی فهمم ... عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت غیبت را نشانه ی ضعف آدمی می دانم و طبیعیست که انسان از احساس ضعف در خویشتن ، به خویش بپیچد ... و چه بغض سنگینی بر تار گلویم زخمه می زند و نا خودآگاه به تخت خوابم پناه می برم ... دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش چه بی آزار با دیار نجوا می کنم هر شب با اینکه غالبا متوجه بدی ها میشم و احساس زشت شدن پیدا می کنم ، هیچ وقت نخواستم یکی باشم مثل بقیه که با علم به گناه ، غیبت می کنند و کاری جز زیر نظر گرفتن حرکات دیگران برایشان نیست ... خیلی وقتها خیلی چیزها رو که لازمه بگم نمی گم ؛ چون احتمال کشیده شدن بحث به غیبت هست ولی حالم گرفته میشه وقتی می بینم هیچ کس مراعات نمی کنه و دلم از این می گیره که با کاراشون تو رو هم در گیر گناه می کنن ... و آرزو می کنم کاش گوش کارش رو ارادی انجام میداد ... و چه خوشحال می شم که خیلی وقتا افراد مورد بحث رو نمی شناسم چون یه زمانی چشمم رو بسته بودم ! عجب شبی شد امشب ... خدا یا خودت رحم کن ... در این شب دلگیر من ؛ بگذر که خواهم بگذری باز از سر تقصیر من ... ساده زندگی کردن رو دوست دارم و همیشه از دل بستگی های مادی و وابستگی های جسمی و این تکنولوژی بی احساس خسته ام... آزاد زندگی می کنم ودرگیری های خیلی کمی دارم ... نبسته ام به کس دل ، نبسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج ، رها رها رها ؛ من ولی گاهی وقتا مثل امشب قاطی می کنم ... دیوانه می شم ... عرصه حسابی تنگ می شه و از خودم بدم میاد ... جهان به کار من آنگونه سخت گیری کرد که در بهار و خزان کار با جهانش نیست از آدمایی که بنا به مصلحت و منفعت رنگ عوض می کنن بدم میاد ، و هیچ وقت دلم نمی خواسته همچین آدمی باشم و برای خودی نشون دادن خیلی کارا بکنم و هزا بار هزارجا از خودم تعریف کنم ز دین ریا بی نیازم ، بنازم به کفری که از مذهبم می تراود بدی ها رو می بینم و خسته شدم بس که تلاش کردم فراموششون کنم و هنوز مهر فراموشی یکی تو ذهنم خشک نشده، یه بدی دیگه می بینم ... خسته شدم بس که بدی ها رو به بهترین شکل ممکن توجیه کردم تا یه وقتی به خواهر و برادر دینی خودم بد بین نشم ... نسبت به مسلمون جماعت بد فکر نکنم ... با اینکه خیلی سخته ولی ادامه میدم ... حالا که اینا رو نوشتم ، حس می کنم بهترین کار ممکن رو می کنم ! انرژی گرفتم تا زندگیمو ادامه بدم ... ساده و آزاد و در حاشیه ی این دنیای رنگارنگ _ اگه بذارن !_ آسوده بر کنار چو پرگار می شدم دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت ... __________ **** این پست رو پنج شش روز پیش نوشتم ... دیشب بهش اضافه کردم و امروز گذاشتمش اینجا ! *** ببخشید اگه بازهم خسته کننده است ، بهر حال خیلی وقتا نمیشه مستانه نوشت! **خسته ام .....دیدم دارم تو اتاق حال بچه ها رو می گیرم ، گفتم بیام به وبلاگم یه سر بزنم تا خوب شم و بر گردم ... همیشه وقتی اعصابم خرد مثل بچه کوچولوها بهونه می گیرم ... راستی شعرای این پست از حافظ و فریدون مشیری و محمد علی بهمنی و ایناست ... تک تک حسش نبود بنویسم ... * در فکر و احساس خودم ، باری تامل می کنم بهر جدایی از خودم ، حافظ تفال می کنم فهمیدن اسرار دل ؛ سختی نمی خواهد ، ولی دیدن ، گذشتن از بدی، آری تحمل می کنم _ اینم یه تیکه که از دل خودم بر آمده که بهش میگم شعر ، نمی دونم اساتید و فضلا چی میگن بهش ... ولی چون از ته ته ته دلم اومده ، خیلی دوستش دارم ... بهشتی باشید
| Design By : Pichak |
