و خدایی که در این نزدیکی است سلام __ * ریسمان سیاه و سفید به من نگو که چرا از نگاه می ترسم که از تصور روز سیاه می ترسم مگو که سایه ی چشمم هنوز بر سر توست که من زسایه ی خود ، گاه گاه می ترسم ! من و دو راهی چشم تو و هزار حدیث اگر مرددم ، از اشتباه می ترسم چه قطره ها که ز پلک تو پایشان لغزید عجیب نیست که از پرتگاه می ترسم تو که به عمق ٍ مثل واقفی ؛ مپرس چرا ز ریسمان سپید و سیاه می ترسم _ خلیل جوادی _ **به نظرم قشنگ اومد ! خیلی چیزا تو ذهنمه که بنویسم ولی فعلا سیستم نرمال نیست می ترسم قاط بزنه ! شاید وقتی برگشتم اصفهان بنویسمشون شاید هم وقتی که حس کردم کامپوترم حالش خوبه ! ولی خیلی دلم میخواد حتما بنویسمشون ... تا بعد ... بهشتی باشید
| Design By : Pichak |

