سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
گریستم زمانی که خندیدند! - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


و خدایی که در این نزدیکی است


امروز آخرین روز این ترم بود .


امروز گریه کردم ، به حال خودم ...


به حال چند نفر که خندیدند در زمانیکه باید می گریستند !


نمی دونم چرا ما هنوز نمی دونیم با یه مسائلی نمی شه شوخی کرد !


نمی دونیم با یه سری از آدما نمیشه شوخی کرد ؟


نمی دونیم که احترام استاد واجبه حتی اگه خیلی چیزا رو ندونه _ که جزء محالاته !_


نمی دونیم که قیافه ی هر کسی رو خدا آفریده و ما حق نداریم تو کار خدا دخالت کنیم.


نمی دونیم که هر چیزی و هر کاری جایی داره ...


امروز حالم بهم خورد


از دورویی و ریا...


از مظلوم نمایی ها برای جلب اعتماد ...


از ظاهر سازی ها ...


از فرار کردن ها ...


نمی دونم چرا وقتی از یکی بدمون میاد ؛ در ظاهر باهاش خوبیم ؛ ولی وقتی که نیست ؛ هر کار زشتی که دلمون می خواد رو انجام می دیم ، بهش می خندیم ، به خودش ، قیافه اش ، شخصیتش !


نمی دونم چرا این قدر پاچه خاریم ؟


نمی دونم چرا دچار اعتماد به نفس کاذب هستیم ؟ نمی دونم چرا خودمونو از بفیه برتر می بینیم به حدی که به خودمون اجازه می دیم مسخره اش کنیم ؟


نمی دونم چرا وقتی از یکی خوشمون نمیاد ، تمام بدی های عالم رو به اون نسبت می دیم ؟


نمی دونم چرا وقتی یه کاری می کنیم جرئت پاش واستادن رو نداریم؟


اگه کار درستی کردیم که نباید در بریم ! اگه اشتباه بوده ، که چرا انجامش دادیم ؟ حتما چون انسان جائزالخطاست ! چطور خودمون می تونیم هر کاری که دلمون می خواد بکنیم ، .ولی تا یکی دیکه یه کوچولو اشتباه می کنه ، می کنیمش تو بوق و کرنا ؟


و هزارتا نمی دونم دیگه که فقط با کار کوچولو به ذهنم هجوم آوردن ...


امروز گریه کردم ...


به حال خودم


و به حال تمام اون کسایی که خندیدند زمانی که باید می گریستند !


نوشته شده در سه شنبه 4/10/86ساعت 3:57 عصر توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت