و خدایی که در این نزدیکی است سلام ____ کلی آرزوی برف رو کردیم و بالاخره تو شب اول زمستون _ آخرین شب پاییز!_ تعداد اونایی که برف می خواستن بیشتر از اونایی که برف نمی خواستن شد و خدا برامون برف فرستاد ... واااااااای ... برف ! فکر کن !!! امروز از ذوق دیدن برف با انرژی از خواب پریدم و زودتر از روزهای معمول رسیدم دانشکده ... چه نعمتهایی خدا بهمون داده ها ؛ متشکرییییم! ____ فال حافظم هم این شد _ یه زمانی سلما یه فالی میذاشت تو این وبلاگ ها ؛ حالا که نیست ، خودم این کار رو می کنم !_ مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زده ام فالی و فریاد رسی می آید ز آتش وادی ایمن نه منم خرم و بس موسی آنجا به امید قبسی می آید هیچ کس نیست که در کوی تواش کاری نیست هرکس آنجا به طریق هوسی می آید دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است گو بران خوش که هنوزم نفسی می آید خبر بلبل این باغ بپرسید که من ناله ای می شنوم کز قفسی می آید یار دارد سر آزردن حافظ یاران شاه بازی به شکار مگسی می آید خدایش بیامرزاد ؛ اینقدر پیچونده که ما بالاخره نفهمیدیم چی شد ... مژده باز کی بود ؟ مگس کی بود ؟ بلبل کجا رفت ؟ حافظ این وسط چه نقشی داشت؟! _ ولی هر نقشی داشت ، خداییش خوب اجرا کرد!_ جدای از این شوخیها ؛ شب خوبی بود ، فال خوبی هم بود ؛ خوشمان آمد ! ____ *** این پست هم همینجوری از سر بیکاری نوشته شد ؛ حسش نیست برم خوابگاه ، میخوام تو برف باشم ... **بالاخره شهر همیشه بارونی ولی قشنگم ، منو طلبید و اگه خدا بخواد رفتنی شدیم ...بعد از دقیقا دو ماه و هفت روز چشمشون به جمال ما روشن میشه ! بابا خسته شدم بس که تو خوابگاه بودم ، اصلا دیگه نمی دونم چه جوری باید تو خونه زندگی کنم !!! * سعی می کنم پست بعدی رو مثل یه دانشجوی عاقل و بالغ و موفق بنویسم _ بعید می دونم ؛ هم خودم ، هم دوستان !_ ولی خدا رو چه دیدی !؟ بهشتی باشید
؟ موسی
؟!!!!!!! هیییییییییییییییی!
| Design By : Pichak |
