سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
شب یلدا ، خوابگاه !!! - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


و خدایی که در این نزدیکی است


سلاااااام


امشب یلداست _ الان شروع شده ؟ نشده ؟ نمی دونم !_


میخوام از خاطرات دو سه روز گذشته بنویسم حتی اگه ارزش آموزشی نداشته باشه ؛ چون دلم می خواد همیشه یادم بمونه


دوستم رفت و هم اتاقی ها هم رفتن تا عید و شب یلدا رو در آغوش همیشه گرم خانواده سپری کنن ... من موندم و یکی از گلپایگان _ نیست راهشون خیلی دور بود ؛ نرفتن خونه !!! _ که قرار شد این روزا و شبای قشنگ رو در آغوش گرمتر از خانواده _ خوابگاه ! که از گرماش آتیش گرفتیم _ بگذرونیم ! بد نبود ... خوش گذشت ... پریشب که مخ این هم اتاقی گلپی رو بقول خودش گذاشته بودم تو فرقون بس که حرف زدم و سر به سرش گذاشتم ، خیلی خندیدیم ؛ کلی هم تجربه!!! در اختیارش گذاشتم _ من ؟ تجربه ؟!_ خلاصه تا پاسی از شب با هم گل می گفتیم و گل می شنیدیم ؛ بنده ی خدا یک امتحان تپل مپل سخت هم داره ،‏اگه بد بشه ، تقصیر من میشه ؛‏ یه سری مشق ریاضی هم براش نوشتم ، چون درس داشت ؛ حس جالبی بود ، خیلی وقت بود که بیخیال مشتق و انتگرال و این چرت و پرتا شده بودم!


دیشب ، هم اتاقی محترم خواب بودن _ ساعت دورو بر 2 نصفه شب بود_ که من هم همت کردم بخوابم ، مسواک بدست می رفتم که یه سری هم به اتاق همسایه زدم ؛ ما شا الله همه بیداااار ! فقط یکیشون خواب بود ... خودمو انداختم تو اتاق و بی خیال خواب شدم ... کلی شلوغ بازی و جیغ و داد و هوار و کل و سوت که چشمتون روز بد نبینه ؛ اونی که خواب بود ، در خشمگینانه ترین حالت ممکن  پرتمون کرد بیرون و گروه _ علی رغم هشدارهای جدی من ، وارد اتاق ما شدند و هم اتاقی مظلوم ما رو به طرز عجیبی از خواب پروندن ! حالا خدا رو شکر که این بچه خودش هم پایه ی جیغ و داد بود و پرتمون نکرد بیرون _ چه مرامی ؛ ای ول! _خلاصه بهمین منوال تا نزدیک صبح بیدار بودیم


امروز صبح رو کامل بین دوتا دنیا می پلکیدیم ...  ظهر هم یه چیزایی خوردیم که ارزش غذایی نداشت و یه کم به درو و دیوار ور رفتیم و یک کم با کاسه و بشقاب کلنجار رفتیم و یک کم تو سرو کله ی هم زدیمو یه هم اتاقی دیگه _ با مواد لازم برای غذای شام _ وارد شد _ خدا خیرش بده ! ما رو از گرسنگی نجات داد ! _  تا اینکه عصر شد و من دچار یک احساس بد و عجیب شدم ... حس می کردم یه اتفاقی افتاده که من ازش بی خبرم حس می کردم یکی داره به من فکر می کنه و با انرژی یه چیزی میگه ... اه ... چه حس سختی بود ... چهار ساعت افتادم کف اتاق ... بعد که یه کم بهتر شدم ، پا شدیم بریم دنبال هندونه _  تو این قحطی هندونه !_ رفتیم 4 تا میوه فروشی ؛ هندونه هاش نرم بود و دست که می زدی بهش مثل شیرینی خامه ای تا آرنج می رفت تو ! بعد از کلی امتحان کردن و آرزوی شنیدن صدای طبل از هندونه ، بی خیال هندونه شدیم و رفتیم شیرینی بگیریم ... اومدنی ؛ در به در دنبال دستگاه خود پرداز می گشتیم ؛ و تا یکیشو پیدا می کردیم ؛‏اتوبوس می اومد و می رفت و ما جا می موندیم و جالب اینکه هیچ کدوم هم پول نمی دادن _ خدا قسمتتون کنه ، حس از دست دادن اتوبوس رو به قیمت گرفتن پول (‏که آخرش هر دو رو از دست بدین!) خلاصه اینکه یه دونه پیدا کردیم که پول هم داشت ، ولی یه خانومی جلو تر از ما اومده بود و هرچی پول می گرفت ، بی خیال نمی شد ! هر چی این دستگاه فلک زده پول داشت این خانومه برداشت برد ، ما هم دست به دعا برداشته بودیمکه حداقل یه دو هزار تومنی بمونه توش که نصیب ما بشه ؛ که اجابت شد و ... اومدیم تو ایستگاه ... سوار یه اتوبوس شدیم که تا پامونو گذاشتیم توش صدای جیغ و سوتبود که به آسمون رفت ... عجب آدمای با حالی پیدا میشن ها ... نگو ملت عروس دوماد دیده بودن ، جو گرفته بوددشون ، تا در خوابگاه اینا تو حس بودن و جیغ و داد میکردن و شعر می خوندن و ... خیلی مضحک بود فضا !


اومدیم و دیدیم هم اتاقی عزیز تر از جانمون بساط غذا رو پهن کرده و سرخ کردن سیب زمینی به عهده ی ماست ! دوتایی زدیم همشو سوزوندیمو نشستیم به خوردن !


گفتن خوابگاه بغلی جشن برگزار می کنن ! ما هم از فرصت استفاده کردیم _ به کسی نگید ها _ به بهانه ی جشن اومدیم کافی نت  شب یلدایی کمیته ی انضباطیمون نکنن  ، بد نیست !


الان هم که در خدمت وبلاگم هستم ، باید زنگ بزنم به دوستم ؛ چون فالهایی رو که می گیره ، قبول دارم ... ببینم حافظ چی میگه ... از اینجا هم که بریم ، خوردنیهارو میریزیم وسط اتاق و جیغ و داد ...


___


طولانی شد ؛ بقیه اش تو پست بعد !


                                      بهشتی باشید


 


 


نوشته شده در جمعه 30/9/86ساعت 9:53 عصر توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت