و خدایی که در این نزدیکی است سلام ... ___ سرد است و من نشستن در سرما را به گوش دادن سخنان یک انسان گرسنگی نکشیده! ترجیح می دهم ... در ذهنم چه چیزها که نمی گذرد ... می ایستم ... راه می افتم و از کنار یک جفت چشم همیشه خیره می گذرم ... در را که باز می کنم ، سوز هوای نزدیک زمستان صورتم را می خراشد ! می نشینم ... اوه ( چه مه غلیظی از دهانم خارج شد )! ... راحت شدم ... احساس عجیبی دارم ... مرگ ... بوی مرگ ... پاییز ؛ مرگ ... و مردن چه آسان است در انتهای فصل به این زیبایی ؛ پاییز هم تمام می شود ... و من نیز! مرگ در این سرما ... چه فرقی می کند ؟ در گرما هم که بمیری خاک سرد نصیبت می شود ... و مردن چه آسان است و کشتن چه سخت ! و زنده بودن چه آسان است و زندگی کردن چه سخت ! مردن خواستن نمی خواهد ، اراده نمی خواهد ، وجدان نمی خواهد ... و زنده بودن نیز ! زنده بودن ، بدون زندگی کردن ، مردن است ... و کشتن ، کشته شدن اراده می خواهد ، مردی می خواهد ، همت می خواهد و شجاعت ! مثل زندگی کردن ... که اگر زنده باشی و زندگی کردن را طالب ؛ کشتن یک وظیفه است ، قتل از مایحتاج روزمره است ... از نیازهای زندگی هر روز و از نیازهای هر روز زندگی ! در پی هر زنده بودن یک مردن است ... و در پی هر زندگی کردن ، هزاران کشتن ! کشتن ، شجاعت می خواهد ، شجاعت گذشتن از خود ، از نفس ، از گناه ... کبر ؛ دروغ ، ریا ، تهمت ، خود بینی ، نفرت ، غرور ، غیبت ، حسد ... اگر مردید ، بسم الله ! بهشتی باشید
| Design By : Pichak |
