و خدایی که در این نزدیکی است 4-دیروز یه کاری کردم ... بعد از مدتها عصبانیتم به حرف تبدیل شد و یه اتفاقی افتاد ... ولی خدا رو شکر به خیر گذشت! 5-تصمیم گرفتم که دیگه نرم همچین عروسی هایی _کما اینکه چهار پنج سال میشد که نرفته بودم_ ولی دیدم ، اینطوری نمیشه ... اگه من جا بزنم ، این غرب و مد و ... میاد دل جونای بد بخت رو میگیره واونام میرند همه جارو میگیرند و آخرش همش میشه به نفع اونایی که نبایید بشه . تازه دیشب حضور من خودش یه تلنگر بود _ نمیدونم بنویسم یا نه ... خدایا ریا نشه یه وقت...- نه بابا .. من که دارم از خودم تعریف نمیکنم که ... دارم واقعیت رو میگم ... من غلط بکنم بگم از آدما بهترم ...همه باطنشون از من بهتره ، فقط حیفه باطنشون فدای ظاهرشون بشه . 6-یه چیزی رو تازه دارم می فهمم و یاد میی گیرم _بس که ملت دم از عشق زدند و هر کسیو که می بینی یه چرت و پرتایی میگه و اسمشو میذاره ابراز احساسات ، رو من هم تاثیر گذاشته دیگه (من هم مستعد!)البته اونقدر سرم میشه که اسمشو نذارم عشق ... ولی خیلی قشنگه که یه کسی رو ورای تعلقات نسبی و سببی دوست داشته باشی و دلت براش تنگ بشه ...خیلی هم عجیبه! یا حق
سلام
چند روزی میشه که از مسافرت اومدم ولی حس نوشتن نبود . الان حسش اومده و از هر چی که یادم بیاد می نویسم . داره از یادداشت نوشتن خوشم میاد . مینوشتم ها ولی نمیشد بهشون بگیم خاطره و یادداشت و اینا ...
1- جمعه برگشتیم خونه ... زیاد اهل مسافرت نیستم اگه هم برم زیاد بهم خوش نمیگذره ، تو هتل و ویلا و چه میدونم خونه ی مردم نمیتونم زندگی کنم . سختمه !اما این سفر اگه همه چیش مثل همیشه و همه ی مسافرت ها بود ، یه چیزش از همه جا بهتر بود .اینکه بعد از یک سال دوچرخه سواری کردم و حالشو بردم ... دوچرخه سواری رو خیلی دوست دارم ولی کیه که بیاد یه پیست تو این شهر قشنگ ما بزنه .یادم میاد پارسال چند روزی مونده بود که برم ثبت نام دانشگاه و اینا ، با دوستم دوچرخه سواری کردیم . عجب خوش گذشت ! شب...خلوت...سرعت...خنک ... باد هم همینطوری میزنه در گوشت ولی کوتاه نمیای و تا وقتی خسته نشدی میذاری بزنه تو صورتت ... خلاصه اینکه آرزوی یه پیست به دلمون موند که دیگه نصفه شب نزنه به سرمون بریم دوچرخه سواری!
2- باز همون جمعه یکی از بچه های 4 سال آخر تحصیلی زنگ زد و کلی خوشحال شدم .
3- دیشب هم عروسی بودیم ... عروسیه یکی دیگه از بچه های همون 4 سال !ما هم با چه شور و شوقی _که مثلا عروسیه دوستمونه!- پاشدیم با 3 تا از بچه های همون 4 سال رفتیم تا مثلا تو شادیشون شریک باشیم .چه شادی ای! رفتیم تا در تالاره و سراغ سمت خانم ها!رو گرفتیم و رفتییم تو ... چشمت روز بد نبینه ...فکر کردیم اشتباه اومدیم!!!همه چی قاطی بود ...بد مدلی بود بابا ... حالم گرفته شد حسابی ...خدا رحم کرد که با احتساب احتمال یک درصد مختلط بودن مجلس ، یه چیزایی پوشیده بودیم که از چادر چیزی کم نداشت!با این حال خیلی خوش به حال ما 4 تا شد و بد به حال خیلی ها که میدونستن و اون مدلی اومده بودن و یا نمیدونستن و همون مدلی اومده بودن و خلاصه با اینکه حالم داشت تو اونجا بهم میخورد ، از تمام اونایی که تو دوران دبیرستان عاشق پاکیشون بودم و حالا این شده بودن ... نمیگم من خیلی پاکم ... نه ! اصلا هم اینطور نیست ... ولی فقط سعی خودمو میکنم وقتی حواسم هست و میدونم دارم گناه میکنم ،نکنم ... اصلا نمیتونم اون مدل آدما رو درک کنم - تمام مدت سعی می کردم تو ذهنم توجیهشون کنم -ولی نتونستم!خیلی چیزا تو ذهنم بود که بنویسم ولی مثله حرف زدنم تا اومدم بنویسم یادم رفت ...آها... چند وقتی بود که فکر می کردم خدا منو یادش رفته ولی دیشب فهمیدم که نه خیر ... همچین خبرایی نیست و خدا همچنان از ما بدش نمیاد ... شاید از دستم عصبانی باشه ولی فکر نکنم هنوز از من متنفر شده باشه ... آخه اگه آدم از یکی بدش بیاد که بهش کمک نمیکنه و یه چیزایی رو نمیندازه به دلش که! ای بابا ... خب این آدمه که اینطوریاس...شاید خدا اگه از یکی بدش بیاد هم بهش کمک کنه و میکنه حتما...یعنی از من بدش میاد؟ نه بابا ... خدا مهربونه!
7-خیلی خسته ام ... دلم تنگ شده ... برا خیلی ها ... میلاد تنها اومده بود اینجا ، تو نبودی که بیاریش خونه مون ... هنوز باورم نمیشه که رفتی...باورم نمیشه که نیستی ... باورم نمیشه که دیگه وقتی میرم خوابگاه بهم زنگ نمی زنی تا سر به سرم بذاری ...باورم نمیشه که سوغاتی باید برات نماز بفرستم ...خدایا میدونم نباید بپرسم که چرا بردیش... نمی پرسم هم ... فقط ... نه ... اصلا خودت بهتر میدونی ... من هیچ چی نمیخوام ...فقط دلم براش تنگ شده ...(هیچ کدوم از این مواردی که نوشتم به اون یکی مربوط نبود ها ...)
| Design By : Pichak |
