و خدایی که در این نزدیکی است سلام ___ از خاطراتی می نویسم که غالبا فراموششان می کنم _ چون چاره ای دیگرم نیست_ اما ، امان از آن لحظه که به یاد آورمشان! مثل امروز ... مثل امسال ... مثل چند سال ... از حسی می نویسم که گاه گاه مرا تا بینهایت پوچی می کشاند و یک حس قوی تر _که در این وادی ایمان نامیده اندش_ از فرو رفتن در مرداب احساس ، نجاتم می دهد ... از غمی می نویسم که با تمام خردی اش به بزرگترین هدف زندگی ام متصل شده و مرا از زندگی اصلی ام بازداشته است... از رنجی می نویسم که هرازگاهی آزارم می دهد ... همان رنج دائمی که یاد گرفته ام فراموشش کنم تا از زندگی لذت ببرم ... از زخمی می نویسم که هر چند وقت یک بار سر باز می کند و درد کشنده اش تا مرز نابودی ام می برد... از دردی می نویسم که اگر به یاد ذهنم بیفتد ، تا مغز استخوان جسمم رسوخ می کند و جانم را به کف می آورد تادو دستی تقدیمش کنم و از خیر و حتی شر ماجرا بگذرم _ چه خوب است که خدا در پی هر دردی ، صبری قرار داده _ و صبر مانع فریاد زدنم می شود ... از فریادی می نویسم که هیچ وقت تبدیل به صدا نشد ، فریادی که هیچ وقت از حنجره ام خارج نشد _ که ارزش فریاد در آن است که در سکوت از نگاه خارج شود ، تا بشنوند دانایان و نشنوند نادانان!_ از نگاهی می نویسم که همیشه با تمام وجودش به رنگها خیره می شود ... نگاهی که با عشق به آسمان دوخته می شود و نگاهی که آبی بودن آرزویش است ... ___ **** نمی دونم در مورد این نوشته چه فکری می کنید ... ولی احتمال می دم که به یه فیلم نامه ی هندی و یه ماجرای عشقی و یه تراژدی غمناک که توش عاشق و معشوق به هم نمی رسن ؛ ربطش بدید ... چون الان دیگه این مدل وبلاگها تو بورسند ! *** شاید اینهم یه مدل از عشق _ نه ..._ دوست داشتن باشه ... یه مدل از همون حس قشنگ که هیچ کجا و هیچ قانونی نگفته که باید به انسان مرتبطش کنیم ... هر کسی می تونه هر چیزی رو دوست داشته باشه ... خدا رو ... آسمون رو ... طبیعت رو ... شعر رو ... نوشتن رو ... هنر رو ! فقط درجه ی علاقه هاست که با هم فرق می کنه ! ** این نوشته هم از سر علاقه ام به کشیدن ... رنگ کردن ... نوشتن ... خلق کردن و اینا بر آمده ... همون چیزایی که تو اوج نیاز ، ازم گرفته شد ... * پست بعدی رو واضح تر می نویسم ... یا حق
| Design By : Pichak |
