و خدایی که در این نزدیکی است سلام کوتاه می نویسم ولی می نویسم ... __ دیشب یکی می گفت یه جوونی بعد از چهارسال دوست بودن با یه دختر ، ولش کرده به امان خدا و رفته یکی دیگه رو بگیره ! حالا دختره می مونه و یه دل شکسته و یه اعتماد به نفس زیر صفر! _ آخه بگو دختر ، آدما ارزش تلف کردن عمر رو دارن که تو این کار رو کردی؟ حتما می خواد بگه : عشق ارزشش رو داشت ! ولی این عشق هم آخرش به آدما ختم میشه دیگه ... پس شک نکن که ارزش نداشت!_ خدا کنه بتونه بپذیره که اون آدمی نبود که همیشه پایبندش باشه ، و همچین آدمی بالاخره یه روزی میره ! خدا کنه بتونه خدا رو شکر کنه که اون رفتنی ، همین امروز رفت و بیش از این دروغ نگفت ! خدا کنه بتونه خدا رو شکر کنه که مهم خودشه که خلاف وجدان عمل نکرده ... خداکنه بتونه خدارو شکر کنه که نامرد خودش نبوده ... خدا کنه بتونه همه چیزا رو بسپره دست خدا و ... میشه اسم این جوون رو که یه دختر رو از دین و مذهب و ملت و آیین و سنت و قبیله و ... خودش به بازی گرفته گذاشت مرد؟؟؟ هر روز چند تا نمونه از این اتفاقا می افته ؟ _ دختر و پسرش هم فرقی نمی کنه ها ... تو این دوره زمونه به دخترا هم نمیشه اعتماد کرد ..._ ولی دلم می خواد به همه بگم اگه احساس تنهایی می کنید ؛ نرید دنبال بد بخت کردن یکی دیگه ! اگه خوشی زده زیر دلتون نرید زندگی یکی دیگه رو به بازی بگیرید! چون این موقعیت ها میگذرن و آخرش خودتون می مونید و کارنامه ی اعمالتون ... ____ ***اون پست «قاتل مخوف در اصفهان » عجیب نتیجه داد ها ... ملت یه تک پا هم سر نمی زدند بهمون ، یهو چهل و یک نفر ریختن تو وبلاگ ! عجب ملت دوست دارن این تیترا رو که با احساساتشون بازی می کنه ! ** یه کتاب خریدم که آرزوی سالهای دبیرستانم بود ... دو سه سالی دیر شد ...ولی آخرش قسمت شد ... بالاخره کلید رو زدم تا ببینم خدا چی می خواد ... * هیچ چیز به اندازه ی خلق کردن یه اثر با رنگ و قلم و کاغذ به من انرژی نمی ده ... لذت عجیبی داره ... خدا این احساس خاص رو از من نگیره ... من بدون تجربه ی خلق ... بدون احساس خلاقیت ... بدون آفریدن یک اثر ... بدون نوشتن شعر ... بدون سیاه کردن کاغذ ... بدون شنیدن صدای کشیده شدن قلم ؛ هیچم! تا بعد بهشتی باشید ...
| Design By : Pichak |
