سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
یارای شنیدنتان نیست آدمها ... - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


و خدایی که در این نزدیکی است


سلام سوم !


____


خواب بودم ، خوابی به سادگی دلم دیدم ... به روانی رود و به آرامی گذشتن زمان در روزمرگی دائم آدمها ...


بیدار شدم ... کسی گفت : دغدغه ای جز اینت نیست!!!


***


کسی نمی دانست در دل من چه می گذرد ، کسی خبر از دغدغه ها ی دائمی من نداشت ... از جهنم و بهشت... از قلب فاصله گرفته ام از پاکی ها ...


ناراحت بودم ... دلم گرفته بود ...


گفتند : بگو!


نگفتم ...


***


چه بگویم با شما و چگونه بگویم با شما  ، که گذشت زمان قلب درون سینه تان را سخت کرده ، مانند سنگ!چه بگویم و چگونه بگویم با سنگ ، از آنچه آسمان ها و زمین تاب تحملش را نداشتند ... از آنچه کوهها و دریاها از پذیرفتنش سر باز زدند و بشر ، امانتش پذیرفت ...


و آدم _ همین «تو» که با نگاه کردن به چشمان صادقم ، در نهایت گستاخی دروغ می گفتی .. می گویی و خواهی گفت و می دانستی و می دانی و خواهی دانست که همیشه می فهمم و می دانم !_ عهده اش گرفت !


چه بگویم از آنچه مرا این چنین در خودم می شکند و فرو می ریزد و توان باز سازی را از من می گیرد ... توان باز سازی دل فروریخته را ... توان مرمت «من» شکسته را ...


چه بگویم از آنچه مرا این چنین در خودم می شکند و چگونه بگویم با شما ، _ تو _ که امانتی تپنده و پر از احساس و بازیگوش خود را از یاد برده اید؟!


چگونه بگویم با شما از دغدغه هایم ؟ با شما که دلشوره هاتان ، دغدغه هاتان ؛ انگیزه ها و احساساتتان ، فرسنگ ها از من دورند ...


چگونه بگویم باشما ؛ که می دانم تاب شنیدنتان نیست ... کوه ها نشنیدند و سنگ می شنود؟ کوهها فرو می ریزند و سنگ نمی شکند ؟


یارای شنیدنتان نیست آدم ها


***


کسی چیزی از دل خسته من نمیداند ... کسی چیزی از اندیشه های وهم آلود ذهن من نمی داند ... کسی چیزی از دل نگران من نمی داند ...


دل همیشه نگرانم به آدم ها و دل همیشه نگران آدم هایم !


از من لبخندهایم را ، شادیهایم را ، هلهله و سکوتم را و گاهی در خود فرو رفتن هایم را می بینید


از من چهره ی شادی به یاد دارید که هیچ غصه به دل راه نمی دهد ...


کسی نمی داند که در دل من جایی برای غصه های این چنینی نیست ... برای اضطراب های بیهوده ، برای احساس های بی بنیان ...


در دل من غمی به عظمت آسمان هاست ... به سنگینی زمین ...


کس نمی داند ؛ دلم شور امانتی موجود در وجودم را می زند ... ودیعه ی نهاده شده در جسمم ... روحم ... تمام وجودم ...


***


دریغ و درد


دریغ و صد افسوس ؛ که هر روز فاصله ام با پاکی ها بیشتر می شود


افسوس که کسی به یاد دلش نیست ... همان پاک ترین پاک روز اول زندگی ...


مثل اینکه یادمان رفته ، امانت امانت است ... هر چند کوچک ... هر چند بزرگ ...


افسوس که امانتی را تصاحب کرده ایم ...


خیانت در امانت خطایی است نه کوچک ؛ آدمها ....


                              بهشتی باشید


 


نوشته شده در چهارشنبه 21/9/86ساعت 5:27 عصر توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت