سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
بالاخره شادمانه نوشتم ! - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


و خدایی که در این نزدیکی است


سلام مجدد


حالا که دلم نیومد طنز سال رو نذارم تا بخونید و اون مطلب قبلی رو جدا نوشتم ؛ میخوام از دیروز و امروز بنویسم...


دیروز عااااااااالی بود  یعنی یه چیزی میگم یه چیزی می شنوید ها! اصلا نمی تونید بفهمید که دیروز چقدر بهمون خوش گذشت البته به من خیلی بیشتر از همه ... اصلا همیشه همین جوریه!


 من با یه شکلات هم خوشحال میشم عین یه بچه ی دو ساله  ولی متاسفانه خیلی ها فکر می کنن بزرگ شدن و دیگه قرار نیست با یه اتفاق ساده خوشحال شن !


من واقعا از زندگی لذت می برم و از هیچ چی شاکی نیستم _ چش نزنید ها _البته شاکی هستم ولی فقط در حد نوشتن نه گفتن اونم نه از ظواهر بلکه بیشتر از بواطن(کلمه رو!)


 ولی خیلی وقتا _ مثلا همین دو شب پیش_ یکی از بروبچز همسایه که امسال باهاشون آشنا شدیم ؛ و مثه اینکه رفته تو کفم ! بهم گفت خوش بحالت بخاطر این مدل زندگیت ... گاهی وقتا هم دوستم ازم می پرسه : تو چرا از هیچ چی شاکی نیستی؟؟؟_البته خیلی وقتا از زندگی چندشم میشه  ها! _ولی اون یکی مثه اینکه جلوش بیشتره !!!


خودم هم دلیلشو نمی دونم ... شاید خیلی چیزا و خیلی کسا ارزش ناراحتی منو ندارن و باید یه مساله خیلی مهم باشه تا من ازش ناراحت شم!


 آخه خیلی ها مثلا وقتی ناخنشون میشکنه یا _ نمیدونم قوریه یا کتری _ که رو گاز منفجر میشه یا یه درسی رو صفر میشن یا یه استادی می زنه تو ذوقشون یا یکی روز تولدشونو یادشون میره و یا یه تیکه بستنی میگره به پاچه شلوارشون یا یه گربه از سه فرسخیشون می دوه یا یه پشه میشینه رو دفترشون یا مسائلی از این دست و بدتر یا بهتر خودشونو خیلی ناراحت می کنن و جیغ و داد و غر و ...


خب کجا بودیم ؟! آها ... دیروز ...


 بعد از Reading ، تذهیب داشتم. خیلی خوشحال شدم سر کلاس دم حوض! _ فکر کن ، کلاس تذهیب دو نفره لب حوض خالی از آب که آفتابم همینجوری بزنه در گوشت ! خیلی می چسبه مخصوصا اگه استاد تذهیبت از کارت تعریف کنه و بگه دیگه وقتشه که قلم مو بگیری !


_ خوشحال شدید؟ نشدید؟ خب اشکال نداره ... شما هم یکی مثل بقیه ! چیکار کنم که یه عمر دلم به حرفای استادم خوش بود و حالا که دیگه نمی بینمش ، آفرین های این یکی منو یاد اون می اندازه!_


بعد از کلاس دوستم یه کاری داشت ... منتظرش بودیم ولی بعدش از یه سری مسائل حالم گرفته شد و رفتم از گروه زمین شناسی اومدم بالا تا اینکه کارش تموم شده بود . بعدش با دوستم بودم تا آخرش ... همین هم کلی می ارزید ... خیلی بیشتر از این حرفا ... اونقدر که اون حس بد رو فراموش کردم...


دیگه اینکه تو کلاس ادبیات یه اتفاقاتی افتاد که من بیشتر خودمو شناختم ... یعنی چه جوری بگم ... حیف که اگه بگم بد میشه _ اگه بدونید چی شد!!! اینقدر که هنوز خوشحالم و خواهم بود


بعد از کلاس رفتیم بیرون ... بازم اتفاقات خوبی افتاد ... شاممون هم خوشمزه بود ... _ حسش نیست اتفاقات افتاده رو توضیح بدم دقیقا_ ولی خیلی خوب بود همه چی!


شب هم بدون اینکه مسواک کنم خوابم برد ... خیلی خسته بودم ...


ولی هر وقت که دیروز رو یادم میاد _ مخصوصا ادبیات رو_ خوشحال می شم ... خیلی زیاد ...


باورتون میشه ؟؟؟


امروز هم بجز دو سه ساعتش خیلیییییی خوب بود ... خدا کنه همیشه همینطور باشه!


* خب ... طبیعیه که من هم تو زندگیم از خیلی چیزا شاکی شم ولی طبیعی نیست که بریزم تو خودم یا تو وبلاگ ... شاید همینه که ملت رو متعجب می کنه !


**** من دیروز به یه نتیجه ی دیگه هم رسیدم ؛ اگه یه نفر قصدش خیره و بخاطر مردم هم نه بخاطر یکی دو نفر _که ممکنه در موردش فکر بد کنن _ از نیت خیرش صرف نظر می کنه !  این ذهنیت خودشه که اگه یکی دیگه اون کار خوب رو بکنه ؛ بد فکر میکنه؛ نه اون بیچاره هایی که هیچ کاری به کارش ندارن! یعنی چون خودش در مورد مردم این جوری فکر می کنه ، تو ذهنش اینه که اونام در موردش بد فکرایی می کنن! 


امیدوارم منظورمو متوجه شده باشین ؛ اگه نشدین خواهش می کنم چند بار بخونید ؛ چون دلم نمیخواد شما هم خیلی ها رو این مدلی برنجونید ... مثل خیلی ها که مارو اینجوری رنجوندن!


                                                                  یا حق


 


 


نوشته شده در دوشنبه 21/8/86ساعت 6:16 عصر توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت