سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
باز احساسم درد گرفت! - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


و خدایی که در این نزدیکی است
سلام ...
           تیر تقریبا قشنگی داشتم ولی تو  مرداد با اینکه اتفاقای قشنگ زیادی افتاد ، یه اتفاق بد همه شونو تحت تاثیر قرار داد . امروز حالم خیلی گرفته است ... بارون مییباره و از اونجایی که من تمام انرژیمو از آسمون می گیرم ، تو روزای بارونی کم میارم ...نمیتونم ادامه بدم.دچار دست اندازهای احساسی میشم ... قاطی میکنم !امروز از صبح که پا شدم برم امتحان قشنگ بود، چون هوا آفتابی بود... خوب شدن یکی از امتحان هام هم اتفاقی نبود که بشه ازش چشم پوشی کرد . البته نمره و قبولی و اینا روم اثر چندانی نداره که مثلا ببردم به اوج آسمون یا حالمو اساسی بگیره. بعد هوا قاطی کرد . من هم قاطی کردم و بعدی رو گند زدم. که البته زیاد هم تقصیر من نبود، کائنات دست به دست هم داده بودن که اینطوری بشه و شد! حالا خوبه که آدم استرسی نیستم و خونسردم غالبا؛ بهر حال برگشتیم و ...
یه شوکولات تو خونه منو یاد حیاط دانشکده انداخت. با اینکه بچه های خوبی بودن همه ی بچه های کلاس و خاطرات قشنگ و با مزه ای رو با هم رقم زده بودیمریا، نتونستم چشمم رو بروی اتفاقاتی که از افتادنشون تو اونجا ، دلگیر بودم، ببندم.اینم مزید بر علت هوا شدو ... همینطور که فکر می کردم یاد دو روز پیش افتادم که کنار تنها کسی که در طول زندگیم منو تحت تاثیر آرامشش قرار داده بود ، بودم.اون روز عالی بود، من از اینکه استاد منو یادش نرفته بود و هنوز براش همون شاگرد وفادار بودم کلی ذوق می کردم ، از خوشحالی شامم نخوردم!!!در تمام مدت امتحان بچه ها ، تمام دقتمو و سعیمو کردم که به یه کدومشون بیشتر از اون یکی کمک نکنم (نا سلامتی مراقب بودیم ها!!) نمیدونم خدا چقدر از دستم ناراحت شده ولی من شک ندارم که هیچ فرقی برام نداشتن بچه ها ، و به هرکی که کمک خواست ، کمک کردم . از این آیه می ترسم :


 فَمَن یَعمَل مِثقالَ ذرهً شرً یَرَه...


 ولی آخراون روز مثل همیشه از رفتار پر از دروغ و غیبت آدما حالم گرفته شد ، آدما که چه عرض کنم ، یه بچه 11-12 ساله!مثل تمام اون وقتایی ‌که بچه ها تو مدرسه،خوابگاه،تو دانشگاه ،و خیلی جاهای دیگه منو با این کارشون عذاب میدادن، و من یه دفعه ساکت می شدم و می رفتم تو خودم !نمیگفتم هم که چم شده ...اون وقتاست که به پوچ بودن که نه ، پوچ شدن آدما به صورت تدریجی فکر میکنم و دیگه هرچقدر هم طرف مقابل حرف بزنه نمی فهمم . دلم میخواد بزنمش ، ولی نمیتونم !شاید من خودم هم خیلی این کار رو کرده باشم و بکنم ولی حداقل سعی میکنم ، فقط سعی میکنم که هر وقت متوجه کارم شدم ادامه ندم.همه میگن ما از غیبت بدمون میاد ولی کار همیشگی شونه.


بعد کم کم یاد پنجم مرداد افتادم ، فوت کردن کسی  که غروبایی که حس میکرد تو خوابگاه ممکنه حوصله ام سر بره ، بهم زنگ میزد و کلی سر به سرم میذاشت ، خیلی جوون بود و راحت بودیم  باهم...هنوز هم باورم نمیشه که اون دیگه نیست، اصلا عجیب ترین اتفاق ممکنه ی عمرم تا امروز همین بود و بد ترینش.دیگه اینکه بعضی وقتا اطرافیان یه انتظاراتی از آدم دارن که اصلا طرف مال اون حرفا نیست .تا حالا یه چیزی بودی و همیشه یه مدل باهات برخورد می شده ولی الان به سنی رسیدی که باید یاد بگیری که زندگی رقابته ، توش دروغ هست ، غیبت هم هست و تو باید تو تمام شرایط دنبال پول در آوردن باشی ، آخه منی که تو کنکور هم نتونستم رقابت کنم ...من ن ِ می تو نم !اصلا نمی خوام هم که بتونم ، مگه مریضم؟!خلاصه اینکه خیلی هم دلم هم حالم گرفته است و درد احساسم به مغز استخونم رسیده.و‏ هنوز هم هوا بارونیه ...


                                                         یا حق


نوشته شده در دوشنبه 29/5/86ساعت 12:7 صبح توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت