و خدایی که در این نزدیکی است سلام دیروز صبح رسیدم ... تو اتوبوس خیلی خوش گذشت ... انقد خوشحال بودم که خوابم نمی برد ... وقتی رسیدم خوابگاه بچه ها رو بیدار کردم _ عمدا نبود ها اگه این تذهیب و خوشنویسی و اینا نبودن تحمل اینجا خیلی سخت بود ... اگه این چند نفری که دوستشون دارم نبودن ، تحمل بقیه ادما هم خیلی سخت بود ...آخه آدما خیلی با هم فرق میکنن . حالا با هم که فرق می کنن هیچ چی ... با حرفایی هم که می زنن منطبق نیستن ... نظر خودشونو هم رد می کنن ... حرف خودشونو انکار می کنن ... کم مونده وجود خودشونو هم انکار کنن ... چند وقته که به این فکر میکنم آدما چطور میتونن اینقدر حرف بزنن ؟ حالا حرف بزنن ولی چطور می تونن اینقدر راحت چرت و پرت بگن ؟ دروغ بگن؟ از یکی بد بگن؟ تهمت بزنن؟ فحش بدن؟ گاهی وقتا حالم از خیلی ها بهم میخوره خلاصه اینکه گاهی وقتا به عقل بشر شک می کنم! یا حق
_فکر کن ! پنج صبح جیغ و داد و کل و سوت و کف
و زیپ ساک و صدای پلاستیک و نور مهتابی و باز کردن در بالکن و باد سرد و آهنگای تو گوشیمو هزارتا شلوغ بازی دیگه
که ملت از خواب پریدن خلاصه یه کم حرف زدیم و نماز و بعد اونا خوابیدن ... من که خوابم نمی برد ... خوب خیلی خوشحال بودم ! تا اینکه رفتیم سر کلاس و من تازه فهمیدم که چقد خسته ام !
وای ی ی ی
دستم آنچنان درد میکرد که ... خوابم هم میومد ... یعنی من از اون دوتا کلاس هیچ چی نفهمیدم ... هر چند سر دومی یکم بهتر بودم ولی دلم می خواست همه رو بزنم
بس که حرف می زدن و چرت و پرت می گفتن ... وای ... سرم رفت ... نمی دونم چرا همه یه هو با مزه شده بودن و هی پارازیت مینداختن .. خلاصه اینکه خیلی اعصابم خرد بود ... رفتیم خوابگاه و خوابیدم تا اینکه خوب شدم . امروز هم کلاس تذهیب داشتیم . وای چقدر خندیدیم ... خیلی خوب بود البته دوستم سر کلاسreading نبود و زیاد نچسبید ولی بهر حال ... بعدش هم بچه ها رفتن بیرون و من نرفتم ... نشستم تو حیاط دانشکده و کیف یکی از بچه ها هم کنارم بود تا اینکه پیداش شد و بردش ... من هم هی خط می نوشتم البته با مداد و یه اتفاق قشنگ هم بعدش افتاد. خواستم نرم خوابگاه و نرفتم . یه کم از در و دیوار طراحی کردم و بعش هم اومدم کافی نت ! اصلا حس کلاس ادبیات انگلیسی رو ندارم ... حالا اگه فارسی بود با کله می پریدم تو کلاس ها ... حیف که پاسش کردیم ... کاش هر ترم یه ادبیات فارسی داشتیم که دلم بهش خوش باشه ...
گاهی وقتا از خودم هم همینطور
وقتی میبینم یه آدم ، نمی تونه آدم باشه ! نمیتونه خیلی کارهای بدو نکنه ... نمی تونه جلوی یه کار بد رو بگیره ... نمیتونه یکیو مسخره نکنه ... نمی تون به یه کسی که احترامش حد اقل تو جمع واجبه احترام بذاره ، تیکه نندازه ... احترام استادش رو حفظ کنه ... جاهایی که لازم نیست حرف بزنه ، خب نزنه . مگه مجبوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه میخواد چرت بگه ، نگه خیلی بهتره! اه ... مثه اینکه باز زدم تو خاکی ...
| Design By : Pichak |
