عاشق ریاضی بودم. از انشا متنفر بودم و از تاریخ... مدرسه که می رفتیم تمام انشاهایم را _ بدون استثنا_ پدرم برایم می نوشت و فقط زحمت پاکنویس کردنشان با من بود... یک وقتهایی حتی معنی لغتهایی را که توی انشایم بکار برده شده بود نمی دانستم! "خواندن" همیشه دغدغه ام بود؛ اما "نوشتن"، نه... هرگز... از پس تاریخ هم بر نمی آمدم. اصلا آدم حفظ کردن نبودم. یکی مانده به آخرین باری که تاریخ داشتم، سوم دبیرستان بودم. تاریخ معاصر بود. دو شب قبل از امتحان، بابا کتاب را گرفته بود توی دستش و بلند بلند برایم توضیح می داد. نمره ام بد نشد فکر می کنم اما ده دقیقه بعد از امتحان چیزی یادم نبود. از یک طرف هم زیاد نگران نمره نبودیم. چون نمره تاریخ و آمار در معدلمان تاثیری نداشت. بار آخری که تاریخ خواندم _ یعنی داشتم _ ترم دو دانشگاه بودم. تاریخ تحلیلی... روز قبل از امتحان یکی از بچه ها کل کتاب را برایم توضیح داد. بعد که نمره ها آمد، 8.5 شده بودم... نمی دانم دقیقا از کی انقدر از ریاضی بدم آمد... انقدر که الان که مجبورم کمی آمار و احتمالات و از اینجور چیزها بخوانم، کتابم را پرت می کنم یک گوشه... نمی دانم از کی، "نوشتن" به یکی از دلخوشی های معدودم تبدیل شد... نمی دانم از کی این توانائی را پیدا کردم که از خیلی چیزها برای خیلی از آدم ها بنویسم... ادعائی در خوب نوشتن ندارم؛ اما می نویسم ؛ و "نوشتن"، به اندازه ی کافی عجیب هست... و از آن عجیب تر اینکه دارم به تاریخ علاقه مند می شوم... شروع این علاقه را دیگر یادم هست که با فیلم سالهای مشروطه بود... و علاقه ام روز به روز زیادتر می شود... آنقدر که چندتا کتاب تاریخی هم خریده ام و می خواهم خواندنشان را شروع کنم... تاریخ برایم هیجان آور است _ مثل آن ترنی که دوسال پیش با دوستانم سوار شدیم_ تاریخ دقیقا مثل همان ترن است ... تدریجی است؛ اما تدریجی بودنش حوادث ناگهانی اش را زیر سوال نمی برد... چطور بگویم... آن ترن هم آهسته آهسته حرکت می کرد، مثل تاریخ، بعد کم کم به یک قله می رسید ، مثل تاریخ، بعد یک دفعه سرازیر میشد به طرف پایین، مثل تاریخ_ آدم فکرش را هم نمی کرد که توی آن همه آهستگی، یک اتفاق یک هوئی بیفتد_ امیدوارم منظورم را درست رسانده باشم... بهر حال ساعت 3:07 دقیقه بامداد چهارشنبه 23 شهریور است و انتظار نداشته باشید آدم مثل وقتهایی بنویسد که خورشید وسط آسمان سفره اش را پهن کرده است... البته این پست الان ثبت نمی شود ، چون مودم خاموش است و اینجانب در شرف خوابیدن می باشم. (در ضمن خودم می دانم که "می باشم" اشکال دستوری دارد ××× پست قبل جزء ثبت نشده ها بود که امروز ثبتش کردم.
)
| Design By : Pichak |

