×یادم نیست کجا خوندم که آدمایی که پست های طولانی مینویسن، برا دل خودشونه و اونایی که پست هاشون کوتاهه برا مخاطبهاشونه... حدس می زنم اینی که الان مینویسم یکمی طولانی و قر و قاطی بشه... چون امروز شدیدا دلم می خواست یکی باشه که بام حرف بزنه، که باش حرف بزنم... ولی هیشکی نبود... نمی دونم این اجازه رو دارم که بگم امروز روز بدی بود، یا نه... همه ی روزای خدا خوبن آیا؟ امروز از نظر من خوب نبود... شاید هم امروز خوب بود و من خوب نبودم... ×دو سه روزی هست که انتخاب واحدمون شروع شده، اما مسئولین محترم چندنفر از ماها رو جا انداختن و فایلمون بسته موند و بعدش هم که خورده بود به تعطیلی سه روزه و ما چند نفر هم نشستیم تو خونه هامون و هر نیم ساعت برای دلخوشی خودمون می رفتیم تو سایت و فایلمون رو چک می کردیم که شاید یه مسئول محترمی یهو روز تعطیل رفته باشه و کارمونو درست کرده باشه... اما دریییییییییییییغ بود و افسوس ... و این کلاس ها بودن که یکی پس از دیگری درحال پر شدن بودن... گذشت و گذشت _ البته به این سادگیها نگذشت ها... یک عمر بود این سه روز _ امروز از ساعت 5 بیدار شدم رفتم مودمو روشن کردم و اومدم نشستم بیخ این لپ تاپ تا راس ساعت 8... که شاید یه مسئول محترمی یکمی زودتر پاشه بره دانشگاه و اندکی به وجدان محترمش فشار بیاره و کارمونو راه بندازه؛ اما کمااااااکان دریغ بود و افسوس... نشد که نشد... راس ساعت 8 پا شدم زنگ بزنم به دانشگاه... شونصد بار اول اشغال بود... من نمی دونم اول وقت اداری اینا با کی حرف می زنن آخه! بار شونصد و یکم بود که وصل شد و یه خانم شروع کرد به خوندن حدود بیست تا کد داخلی ... حالا من کد داخلی ای رو که مورد نیازم بود می دونستم، ولی وسط حرفای خانومه که میزدم ، نمی گرفت... یعنی اصراااااااااار داشت که حرفاش تموم شه، بعد داخلی رو وارد کنیم... داخلی رو گرفتم و یه آهنگ گوشخراشی پخش شد و به به! دریافتم که حالا آموزش اِشغاله! خدااااااا... یه شونصد بار دیگه گرفتم و چندین بار به صدای همون خانم مذکور که داخلی هارو می خوند گوش دادم تا اینکه وصل شد و سوالامو پرسیدم و آموزش محترم هیچگونه مسئولیتی رو در راستای باز نبودن فایل اینجانب به عهده نگرفتن و اینجانب دست از پا درازتر اومدم نشستم همینجا و هی دم به دقیقه می رفتم و می دیدم که اتفاقی نیفتاده ... داشتم فک می کردم که پاشم برم رشت و _از اونجایی که بسیار خواب آلوده بودم و نای حرکت کردن نداشتم_تو فکر و خیال این بودم که با چی تا ایستگاه برم و کی حال تکسی سوار شدن داره و اینااااااا که یک دفعه یه اتفاقی افتاد... اگه گفتد چی شد؟ بعععععععله برق قطع شد و درنتیجه مودم هم خاموش شد و من موندم و این دستگاه با 11% باطری... کلا خوش گذشت... زود خاموشش کردم که باطریش بمونه که اگه بشه یه مودم که بدون برق باشه قرض کنیم بیاریم هی بریم فایلمونو چک کنیم... بعد به فکرم رسید که با گوشیم برم تو سایت... ایرانسل هم که کار راه انداااااااااااااااااااز چه جووووووووووووووووور... هر سایتی رو که می خواستم می رفت، بجز سامانه دانشجوئی!!!!!!!!!!! بعد پاشدم که باز زنگ بزنم آموزش که ببینم چه گلی بگیرم به سرم ، باز هی اون خانومه اصرااااااااااااار داشت که همه ی داخلی هارو بگه ... یعنی اگه دم دست بود چندتا مشت حواله صورتش می کردم... بی خیال شدم و رفتم پایین که لباس بپوشم و برم رشت... آقای برادر در خواب ناز تشریف داشتن که با جیغ بنفش خواهر عزیزشون _ که بنده باشم_ مواجه شدن و از خواب پریدن و بسرعت آماده شدن که منو تا ایستگاه برسونن _خدااااااااااااا نگهش داره این برادرو_ در حال لباس پوشیدن بودم که تصمیم گرفتم قبل از اینکه برم دانشگاه، یه سر به کافی نت بزنم؛ که شااااااااید مسئولین محترم تشریفشونو برده باشن دانشگاه و به کار ما رسیدگی نموده باشن... دیگه سرتونو درد نیارم که رفتیم کافی نت و مسئولین هم کارشونو به نحو احسن! انجام داده بود و فایلمان باز شده بود و 8 واحد آخرمان را هم گرفتیم و به خوبی و خوشی به منزل مراجعه نمودیم . آقای برادر مستقیما وارد تخت خواب شدند و من نیز اومدم تو اتاقمو یه نفس رااااااحت کشیدم و کلی خوشحال شدم که اوووون همه راه نرفتم... این بود انشای من :-) × حالا مبحث بعدی ... نه دیگه دستم خسته شد... بقیشو شب می نویسم ...
| Design By : Pichak |
