و خدایی که در این نزدیکی است سلام _با عرض پوزش _ نه به اون که دو هفته نمی نویسم نه به اینکه امروز سه بار نوشتم ...امروز حس خاصی داشتم ... حال و هوای عجیبی بود ... تو دانشگاه مراسم تدفین شهدای گمنام داشتیم . با دوستم رفتیم محل تشییع ... بازم حس عجیبی بود ... هر چند نشد تا آخرش بمونیم و اومدیم ولی همونش هم کافی بود که آدمو ببره تا اوج آسمون ... چند تا از استاد ها رو هم همونطرفا دیدیم ... همه چی قشنگ بود _هر چند مثل همیشه یه چیزایی دیدم که به درست بودنشون شک دارم_ ولی بازم همش قشنگ بود ... خیلی وقتا به یه سری آدم بر می خورم که به اسم یه چیزایی یه کارای دیگه میکنن و هیشکی هم صداش در نمیاد ، مثل امروز ... اصلا صدای یه نفر که تو اون همه آدم به جایی نمی رسه ... ولی قشنگ بود ... زلال بود ... آبی بود ؛ رنگ آسمون ...بعدش خواستیم با اتوبوس بریم تا مقصد . رفتیم در دانشکده و یادمون اومد که یکی از هم اتاقی های پارسال ، اون دورو برا یه کاری داره . منتظرش نشستیم که ببینیمش و بریم . خیلی خوب بود ... کلی خندیدیم ...چقدر سر به سرش گذاشتم ... خیلی دوستش دارم این دختر رو ... چه روزایی رو داشتیم با هم ... خلاصه اینکه رفتیم رسیدیم به محل تدفین و یه کمی هم اونجا دلمون گرفت ... ولی هنوز قشنگ بود... همش حس غرور و افتخار و ... نمیدونم چرا چند وقتیه هی یه عالمه چیز میاد تو ذهنم که بنویسمشون ، تا میام بنویسم یادم میره . شاید مال اینه که همون موقع کامپیوتر دم دست نیست و به تعویق میندازم نوشتن رو ... ولی از این به بعد نکات مهمش! رو یادداشت می کنم تا یادم نره و بیام اینجا بنویسم _همچین حرف میزنم که انگار ملت همه منتظرند که من بیام و بنویسم !!!_ خب دیگه دیره ... من باید برم . خیلی خیلی خیلی .... التماس دعا یا حق


| Design By : Pichak |

