یکبار برایت نوشتم که کاش می شد آدمها از توی عکسهایشان بیایند بیرون... آن وقت من می توانستم هر زمان که دلم برایت یک ذره شد، بدو بدو بیایم بالا و یکی از عکسهایت را باز کنم و تو هم _ انگار که منتظر باشی _ زودی بپری بیرون و بنشینی کنارم... خوب می شد ها؛ نه؟ اما خب نمی شود دیگر... خیلی امتحان کردم؛ نشد که نشد... این شد که مثل آدمهای موفق _ که اگر به کوچه ی بن بست می رسند، یک راهِ جدید می سازند_ راهی کشف کردم: خودم می روم توی عکس ها! آخ که نمی دانی چه حاااالی می شود آدم از اینکه یکبار ؛ نه، صدها بار دیگر بتواند به لحظه ای که دلش می خواهد برود و دلی از عزا در بیاورد... می آیم می نشینم روبرویت... آنقدر توی چشمهایت نگاه می کنم تا وارد عکس بشوم... وقتی آمدم توی عکس مجبورت می کنم که از اول تمام کارهایمان را تکرار کنیم... تو بروی، من هم بروم... از اول اول... من زودتر بیدار شوم و بیایم، یک کمی توی چهار باغ بچرخم و بنشینم روی یکی از نیمکت های آن وسط ، کنار یک دختر خانم که به نظر می رسد ذهن مشغولی هم دارد... بعد تو بیایی و من از دور ببینمت و هی قند توی دلم آب شود و دیگر طاقت نشستن سر جایم را نداشته باشم تا تو برسی... از روی نیمکت بلند بشوم، یک نگاه پر از شکر به آسمان بیندازم و مثل بچه های سه چهار ساله ، جست و خیز کنان بیایم به طرفت... [چشمهایت آرامم می کند... از همان اول ها هم می کرد... این را به همه گفته ام... یکجور طمانینه و صبر تواءم با معرفت و ایمان در چشمهایت هست و یک علاقه عمیق که تهش پیدا نیست و آدم دلش می خواهد تویش غرق بشود...] بعد هی راه برویم و راه برویم و من کماکان قند و شکر و نی شکر و انواع مختلف شیرینی و نقل و نبات توی دلم آب بشود و هوا هم گرم باشد و سایه کم باشد و یادت هست از توی سایه راه رفتنمان را؟ یادم نیست چه می گفتیم ... انگار فقط راه می رفتیم و شادمان بودیم و حرفمان نمی آمد... نه اینکه کلا حرف نزنیم ها... حرف می زدیم ولی انقدر ها سرنوشت ساز نبود که یادم بماند و اینجا بنویسمشان... [یک جاهایی هم که ساکت می شدیم هی من دلم می خواست برای دیشبش که آآآآآآن همه راه را آمده بودی که من به تاریکی نخورم و اینها تشکر کنم ، اما یادم می رفت... نه ... یادم نمی رفت ... می پرید... اصلا همه چیز از ذهنم می پرید... فقط دلم می خواست زمان بایستد... نه برای همیشه... حداقل یک روز... فقط یک روز بیشتر طول بکشد... فقط هر دقیقه ، یکی دو دقیقه کش بیاید... اما این هم نشد ...] بعد برویم توی آن مجتمع که کیف استخر بخریم و بعد ترش برویم توی آن یکی مجتمع که کیف هایش را نپسندیدم و بعد ترش بستنی بخوریم... عمدا دلم می خواست از همان جا بستنی بخریم... آخر من تنهایی های بسیاری را پنج شنبه ها و گاهی هم جمعه ها توی آن مجتمع و همان بستنی فروشی سپری کرده بودم... [ قبلا هم نوشته بودم... می خواستم خاطره هایم را خط بزنم] بعد از روی پل رد شویم و گرم باشد و سایه هم کم باشد و ... برویم خرید هایم را بکنم و کمی بنشینیم و غذا هم بخوریم و نماز هم بخوانیم... [دلم نمی خواست غذا خوردنمان تمام شود... اصلا چرا تمامش کردیم؟ باید انقدر کشش می دادیم که زمان هم از رو برود و کش بیاید... ] و بعد از اینکه همه ی کاها انجام شد، بیاییم این طرف پل و بنشینیم توی چمن ها و بنشینیم و بنشینیم و بنشینیم ... یک دستشویی هم بود آنطرف ها ، یادت هست؟ :-) بعد برویم و خرید آخرمان _که برای خودمان هم بود_ را عجله ای انجام بدهیم و ... [ بقیه اش را نمی نویسم... چون مجبور میشوم سوار اتوبوس شوم و تو نشسته باشی و من با یک لبخند تلخ برایت دست تکان بدهم و تو هم دست تکان بدهی و سرت را بیندازی پایین و من اشکم در بیاید ولی توی مسیج برایت لبخندهای مکرر بفرستم] __________________ ××× دوستانی که وبلاگشون تو بلاگفاست ، گل ناز و یگانه و ... من نمی تونم براتون نظر بذارم. شماره هه نمیااااد... بهتون سر میزنم.
| Design By : Pichak |
