سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
12 مرداد 1390 - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


برای آن عصر دلپذیر
و برای روزی که یادش یک لحظه هم از ذهنم خارج نمی شود


دستت را گرفته بودم و تند و تند دنبال خودم می کشاندمت ... انگار می خواستم با وجود تو تمام تنهایی هایم را از گذشته ام پاک کنم... انگار می خواستم یادم برود که هفته ای چند بار، تنهایی، چهار باغ فراموش نشدنی ام را بالا و پایین می رفتم ... انگار می خواستم باور کنم که همیشه با هم بوده ایم و آن غربت کشدار، فقط یک حس ِ ساخته شده در ذهن ِ دخترکی تنها بوده است... می خواستم با تو، گذشته ام را خط بزنم... می خواستم کاری کنم که از آن به بعد هر وقت کسی از دوران دانشگاهم سوال می کند _بجای آن نگاه غمگین و آن لبخند ملیح بی خودی_ یک لبخند گنده ی دندان نما به پهنای صورتم بزنم و بگویم: عااااااااااااالی بود...عالی!



تولدت مبارک بهترین ِ بهترین ِ من



ادامشو بعدا می نویسم...


 


نوشته شده در چهارشنبه 12/5/90ساعت 12:25 صبح توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت