نه به اون که نمی نویسم، نه به الان که هی دلم می خواد الکی الکی بنویسم... امرووووووز ... از صبحش خوب بود... بعد یکمی بد شد... عصر رفتم خرید... دوستام هر وقت که تو خیابون تنها می بیننم، یعالمه تعجب می کنن... دوتاشون که می گفتن کللللللا نمی تونن تنهایی برن بیرون!!! خرید کردنهای تنهایی من برا اونا عجیبه و هیچوقت تنها نبودن اونها هم برا من !!! خب چه میشه کرد... آدم که هر سری برا یه جا صابونی و یه دو متر ربان و یه کارت شارژ و یه سری از این خریدهای خرده ریز که نمی تونه دوستاشو خبر کنه دسته جمعی با هم برن بخرن تاااازه چند روز پیش یکی از بروبچز پیش دانشگاهی تو یه لباس فروشی دیدتم؛ یعاااالمه قسم و التماس که تو رو خدا بگو با کی قرار داری؟!!! حالا هر چی ما _ از درون برای فرصتهای از دست رفته آآآآآه می کشیم _ و از بیرون لبخند می زنیم و می گیم بابا جان به پیر به پیغمبر تنهایی اومدم یه تیشرت بخرم برگردم، مگه باااورش میشه این دختر... اصلا گییییییییییییییییییییریم که من قرار داشته باشم؛ آخه تو بوتیک وسط اون همه جمعیت قرار می ذارن؟؟ الله اکبر! ما فک می کردیم خودمون تعطیلیم ____ * غیر از جوجه، از یه سری دیگه از حیوونا هم خوشم میاد... مث فیل و خرس... انقد این عکسو دوس دارَََََم :-دی


شایدم جدیدا این مدلی قرار می ذارن! زمان ما که این جوری نبود... زمونه عوض شده خواااااهر 

| Design By : Pichak |
