می نویسم که بماند امروز کاری را انجام دادم که دلهره ی انجام دادنش ماهها روی قلبم سنگینی می کرد، حرفی را زدم که قلنبه شده بود تو گلویم و بارها بخاطر ناتوانی ام در به زبان آوردنش اشک افشانی کرده بودم... وای نوشتنم نمی آید انقدر که خوشحالم و انقدر که راحت شده ام ... هوووووووووف ... رااااااحت شدم... اونقدرا هم که فک می کردم گفتنش سخت نبوداااا؛ و البته خدا رو شکر که برخورد بسیاااار خوبی بام شد و من هم پر رو شدم ادامه دادم؛ مامان هم که پااااااااایه ... کلی هم خندیدیم ... همه چی عالیه
![]()

نوشته شده در جمعه 31/4/90ساعت
11:54 عصر توسط مائده نظرات ( ) |
| Design By : Pichak |

