سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
28 تیر 1390 - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


آخر یک نفر نیست به من بگوید تو که روزانه هایت با هم فرقی ندارند و یکسری اتفاق تکراری دلچسب را هر روز تجربه می کنی، روزانه نویسی ات برای چیست؟ یک روز را بنویس و باقی را بقول همکلاسیتان ، ایضا بگذار!!!


آخر چه کسی باورش می شود که یک دختر ظاهرا جوان کم و بیش 23 ساله، روزهای تابستانش را بنشیند توی اتاقش و بجز مامان و بابا و داداشش که باهم زندگی می کنند، و دوست دوران دبیرستانش که  هفته ای یک بار با هم بیرون می روند، هیییییییییچ کس را نبیند؟ و هیچ کجا نرود؟


دخترک قصه ی ما روزهایش را اینطور می گذراند که از کله سحر که خوابش می پرد و هر چه تلاش می کند که بخوابد و نمی شود، با موهای ژولیده و صورت پفی از روی تخت بلند میشود و یک کلیپس می زند به سرش و هی میوه میخورد و می نشیند جلوی پنکه و کتاب میخواند و باد ورق های کتاب را بهم میززند و اعصاب دخترک بهم میریزد که یک هویی صدای مسیج می آید و دخترک مست می شود گویی... برای چند دقیقه هم که شده تمام دغدغه هایش را فراموش می کند و از ته دل می خندد ... از ته دل ... و چه خوب است که کسی نیست تا صدایش را بشنود و به عقلش شک کند... بعد با یک عالمه انرژی یک نگاهی توی آینه به خودش می اندازد و میرود سر کتابهایش...


ظهر که می شود و کم کم که اهالی خانه برمی گردند دخترک هم می رود پایین و دیدار ها که تازه شد، بر می گردد بالا و نمازش را می خواند و می نشیند به خیال بافی... از همان خیال بافی ها که تویشان یک هویی همه چیز درست می شود ها... بعد احتمالا خوابش می برد و بیدار که شد می رود پایین یک سر و گوشی آّب می دهد و می بیند که همه خوابند. باز هم می آید می نشیند ور دل کتابهایش... می خواند و می خواند و می خواند... بعد بلند میشود برود پایین آن شرلی ببیند که باز هم صدای مسیج او را به دست افشانی و پایکوبی وا میدارد...  می رود آنه را می بیند و می نشیند با مامانش کلی می خندند و بعد هم می آید بالا سر کتابهایش...


کم کم غروب می شود و دخترک می رود پایین که ساختمان پزشکان ببیند و نماز بخواند و شام هم بخورد و یک کم سر به سر برادرش بگذارد و وقتی که همه خوابیدند بیاید بالا و بنشیند پای کامپیوترش و وبلاگ بخواند و وبلاگ بنویسد و ... یک مسیج هم بفرستد و ساعت گوشی اش را تنظیم کند و بخوابد...


____


** آنقدر ها هم که فکر کنید کتاب خوان نیستم هاااا... خدا می داند که چقدرش از روی تنهایی است.
* برای معدل درخشانمان مقداری پول جایزه گرفتیم که با قسمتی از آن پول یک کیف لپ تاپ سرخآبی جلف خریدیم! البته پس از گشتن های بسیااااااار! پیدا نمی شد که! والا!
 


نوشته شده در سه شنبه 28/4/90ساعت 12:15 عصر توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت