می نویسم که شاید یک روزی برسد به دستت و بخوانی و یادت بیاید و لبخند بزنی و لبخند بزنیم : از تو چه پنهان، آدم های زندگیم هی اصرار دارند گلهایی را وارد دنیایم کنند... اما تو، گل منی ... من هم شازده کوچولوی تو ؛ مثل خودت که شازده کوچولوی من شده ای ... بقیه گلها که گلِ خودِ خودِ آدم نمی شوند... هرچقدر هم که خوب و قشنگ و همه چیز تمام باشند ... اصلا آدم دلش نمی خواهد یک نظر ببیندشان، چه برسد به اینکه بخواهد بهشان فکر کند ... تو یک چیز دیگری برایم، همیشه بودی، از همان اول ها تا آخرِ آخرِ آخرش... * انگار از پس این مدل نوشتن ، بیشتر از روزانه نویسی بر میام هااا ، نه ؟البته این پست از بقیه ی عاشقانه هام عجله ای تر شد. همین جوری هرچی تو دلم بود نوشتم . امیدوارم به دل بشینه ...
من گل تو هستم _ نه اینکه خودت گفته باشی هاااا _ آخر اینجا که جای این حرفهای عشقولانه نیست_ و نه اینکه نمی دانستم هااا... _ نه ؛ حس می کردم ، گاهی ..._ اما دیشب مطمئن تر شدم... آخر خیلی شازده کوچولو شده بودی... این روزها؛ روزی هزار بار آبم می دهی و حبابم را میگذاری رویم که چیزیم نشود ... و من عاشق این مراقبت کردنها هستم... انگار فهمیده ای که چقدر شکننده شده ام ... انگار می دانی که خارهایم در برابر این همه مشکل، کم می آورند... انگار فهمیده ای که تنهاتر از قبل شده ام _البته این آخری را خودم بهت گفتم هاااا _
*کماکان بازدید اینجا خیلی بیشتر از حد انتظاره ، ولی کو نظر؟ آآآآآآه ... همه خاموش میان و خاموش می رن... بابا یه چیزی بگید خب... دلمون پوسید تو تنهایی... آآآآآه
| Design By : Pichak |
