مثلا قرار بود هر شب، روازنه هامو بذارم ابنجا ... جدیدا خیلی حواس پرت شدم. هر سری از عصر هی بخودم می گم حواست باشه هاااا، امشب برو بنویس که سال بعد اگه زنده بودی بشینی اینا رو بخونی شاد شی؛ اون وقت تا میام بالا یادم می ره انگار... حالا بگو کی یادم میاااااد؟ دقیقا همون وقتی که برقو خاموش کردم و درااااز به درااااز افتادم رو تخت و چشمام در حال بسته شدنه خلاصه اینجوریااا... الانم بخودم گفتم تا یادته برو یه چیزی بنویس که دییییگه نمی شه مث قبلنا به حواست اعتماد کرد... امروووز با همون صدای دوست داشتنی خلاصه صبح در کمال آرامش و تنهایی و مسیج و اینا سپری شد... تا دیروز دوتا از نمره هام نیومده بود... منم قاط زدم و گفتم دیگه نمی رم ببینم تا اینکه امروز ظهر یادم افتاد که دیشب تو خوابم یه اشاره ای به تاریخ جهانگشای جوینی شده بود اینجا بود که یه عاااالمه عاشق خودم شدم و لپ خودمو کشیدم و کلی به خودم افتخار کردم و دوتا جایزه شد طلبم بسلامتی پرونده ی این ترم هم خیییییلی بهتر از اون ترم بسته شد و میریم که داشته باشیم ترم سه رو در مهر ماه با 6 واحد نظری... اگه هم بشه و بپذیرن که پایان نامه رو هم همون ترم سه بگیرم خیلی خوب می شه... اگه هم نشد که خیالی نیس، ترم چهار بیکار می شم و بیشتر رو پایان نامه کار می کنم ... ووووووی یهو استرس گرفتم ... مااااماااان ...

که قبلا هم ذکر خیرش شده، بیدار شدم... کماکان اوقات فراغت رو سپری می کنم و در همین راستا کارتون tangled رو دیدم و خیلی خوشم اومد... چون بازیشو خیلی دوس داشتم، کارتونشم دیروز خریدم که ببینم...
دیگه درنگ رو جایز ندونستم و مطمئن شدم که نمره هامو زدن... لجبازی و قاط زدنو ... رو هم بیخیال شدم و پریدم تو نت و دیدم بعععععععله... گل کاشتم 
هیچ کس نمی دونه خوندن این کتابایی که حتی اسم خیلیاشونو تا حالا نشنیدم چقد برام سخته... ولی خدا می دونه که چقد با علاقه می خونمشون بسکه دوسشون دارم... انقد که این ترم اکثر امتحانام ساعت 4 عصر بود ولی من از 8 صبح تو نماز خونه در حال مرور بودم ...
| Design By : Pichak |
