سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
راستی شعر مرا می خوانی؟ - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


و خدایی په در این نزدیکی است


سلام


 


_...


بی تو در می یابم ، چون چناران کهن


از درون تلخی واریزم را


کاهش جان من این شعر من است


آرزو می کردم


که تو خواننده ی شعرم باشی


_ راستی شعر مرا می خوانی؟_


نه ، دریغا هرگز


باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی


_کاشکی شعر مرا می خواندی!_


_حمید مصدق_


 


_...


گاه می اندیشم


خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید


آن زمان که خبر مرگ مرا ؛


از کسی می شنوی ، روی تو را ، کاشکی می دیدم


شانه بالا زدنت را _بی قید_


و تکان دادن دستت _ که مهم نیست زیاد_


و تکان دادن سر را که _ عجیب! عاقبت مرد؟_افسوس!


کاشکی می دیدم!


من به خود می گویم : چه کسی باور کرد، جنگل جان مرا، آتش عشق تو خاکستر کرد؟


_ حمید مصدق_


 


_ یک لحظه آرامش


بید مجنون زیر بال خود پناهم داده بود


در حریم خلوتی چان بخش راهم داده بود


تکیه بر بال نسیم و چنگ در گیسوی بید


مسندی والاتر از ایوان شاهم داده بود


شاه بودم بر سر آن تخت ، شاه وقت خویش


یک چمن گل تا افق چای سپاهم داده بود


چتر گردون سجده ها بر سایبانم برده بود


عطر پیچک بوسه ها بر پیشگاهم داده بود


آسمان دریای آبی ، ابر ها قو های مست


شوق یک دریا تماشا بر نگاهم داده بود


آه ای آرامش جاوید کی آیی به دست؟


آسمان یک لحظه حالی دل بخواهم داده بود


_فریدون مشیری_


 


 


                          یا حق


 


نوشته شده در دوشنبه 9/7/86ساعت 10:58 صبح توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت