شهر کتاب هم دارد برای خودش جنگل*ی می شود توی زندگی ام ...تا دلم می گیرد و اشک هایم می آید دم مشکم، سر از آنجا در می آورم. رفته بودم کتاب ها را ببینم که شاید بتوانم این بغض کهنه را لا به لایشان جا بگذارم که طبق عادت مالوف دست پر برگشتم... انگار نه انگار که همین پریروز ها نمایشگاه بودم و هرچه کتاب می خواستم، خریده بودم. نشسته بودم به خالی کردن پاکت ها، که یک کارت ویزیت آموزش سه تار آمد توی دست هایم... دلم گرفت و بغضم تا دم نگاهم آمد. یادم افتاد که کوک دوم سه تارم چند وقتی می شود که شکسته است. دلم یک هویی برای سازم تنگ شد. دبیرستانی که بودم همه ی غصه هایم را توی گوشش پچ پچ می کردم و او هم کلی با نواهایش دلداری ام می داد. چند ترم هم تا اصفهان برده بودمش. اما همت نداشتم تا حوزه هنری بروم و پی اش را بگیرم. کتاب ها را گرفتم توی بغلم و آمدم بالا. توی راه پله ها صدای جیک جیک جوجوها _ که به یاد کودکی هایم خریده ام و توی پارکینگ ولشان کرده ام _ می آید. کتابها را میگذارم وسط راه پله ها. می دوم پایین و می گذارمشان توی جعبه ی کفشی که تازه خریده ام. می آورمشان توی اتاق خودم...جعبه را گذاشتم کنار در و کتابهایم را به زور توی کتابخانه ی فسقلی ام جا دادم ... سه تارم را از آن پشت ها کشیدم بیرون و خاک هایش را پاک کردم و باز گذاشتم سر جایش... در جعبه را برداشتم... جوجو ها خوابشان گرفته بود انگاری... یکیشان را گرفتم توی دستم. آن یکی با جیک جیک هایش اتاقم را گذاشت روی سرش... برش گرداندم پیش دوستش... بغضم ترکید. ___ * اسم یه کتاب فروشیه ... دلم که می گرفت میرفتم اونجا.
![]()
| Design By : Pichak |
