تمام عاشقانه هایم برای تو که کودکانه دوست میداری، مرا... دیگر حتی کتاب کشف المحجوبِ قطورم هم مرا یاد تو می اندازد ... کتاب که سهل است، هوا هم... هوای اردیبهشت ذره ذره عطر سادگی تو را توی وجودم پخش می کند و من آنقدر دست پاچه می شوم که انگار تمام عالم "راز توی چشمهایم" را خوانده اند. اصلا همان روز هم کلی هول بودم... البته نه تمام روز را... بیشتر آن لحظه هایی که نبودی و ما، منتظر نشسته بودیم تا آسمان کوچک رویاهایم شکافته شود و تو، با دوتا بال نقره ای رو به رویمان بایستی و لبخند بزنی... دیر شده بود... مامان هم داشت نگران می شد کم کم، که هی زنگ می زد و می پرسید چرا نیامد پس!؟ و من با تمام دست پاچگی ام ،از ترافیک اطراف نمایشگاه برایش تعریف می کردم... که آمدی و مامان خیالش راحت شد... و من هم! باز حاشیه رفتم... چه می گفتم... آهان ... می گفتم هول بودم... بله که بودم ... مگر می شود توی خانه که هستی هی چشمت از آن برق ها بزند و تا بناگوش سرخ شوی، آن وقت، هر وقت که دیدی هوا پس است، به چشمهایت بسپاری برق نزنند؟! مگر می شود در نبود فرشته ات هی تعریفش را بکنی و قلبت تالاپ و تولوپ بزند، آن وقت در حضورش به نقش روی دیوار تبدیل شوی؟!... خلاصه آنقدر شادمانی مضاعف را توی قلب فسقلی ام گنجاندم که هر لحظه امکان ترکیدن قلبم وجود داشت... از این شادی ها که گذشتیم و اندکی پس از آن که یک هویی کنارم سبز شدی _و من باورم شد که از آسمان افتادی_ و جمعمان جمع شد و خیالمان تخت شد، کم کم آرام گرفتم... و این دقیقا همان آرامش قبل از طوفان بود که وصفش را بسیار شنیده ایم... آخر مگر میشود آن همه به انتظار یک روز بنشینی و ببینی دارد تمام میشود و ناراحت نباشی؟ آخ که تا یاد آن نیمکت نقره ای _که تمام کتابها را گذاشتیم رویش و دیگر جا برای همه ی مان نداشت_ می افتم، قلبم چه تیری می کشد... "من منتظر تا او بگوید گفتنی های مگویش را او منتظر تا من بگویم، وقت اما وقت رفتن بود "** ____ *خاطره بود. یه خاطره ی فراموش نشدنی. اگه وقت داشتم کامل تر می نوشتم. اما چه کنم که دوتا امتحان میان ترم تپل مپل پیش رو دارم. اگه خوب ننوشتم، به خوبی خودتون ببخشید و این پست رو هم به فی البداهه ها اضافه کنید. وقتم خیلی کم شده، اما نمیخوام وبلاگم و دوستانم رو از دست بدم. اینه که میام و مستقیما تو پارسی بلاگ تایپ می کنم. **جناب آقای محمد علی بهمنی

| Design By : Pichak |

