سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
برای یک روز اردیبهشتی - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


برای یک روز اردی بهشتی که تاریخش را یادم نمانده است


_ هیچ وقت میانه ام با اعداد و ارقام خوب نبود_


 ♥♥ ♥♥ ♥♥ ♥♥ ♥♥ ♥♥ ♥♥ ♥♥ 


یکی از همین روزها بود که بر خلاف تاریخش، تمام ثانیه هایش توی ذهنم مانده اند... نه که خودشان مانده باشند ها؛ خودم نگهشان داشته ام _درست مثل عکسهای یک سفر به یادماندنی_ ثانیه هایی که هیچ وقت مصور نشدند، اما از هر تصویری بیشتر می پسندمشان...


 آن شادی یک هویی که انگار با آن لیوان آب _ که سرکشیدم تا عادی جلوه کنم _ ریخت توی قلبم... 


آن همه خواستن و نتوانستن که گذاشته بودم لای چند تا کتاب و یک ربان ساتن آبی کمرنگ هم پاپیون کرده بودم بهشان


آن همه بی میلی برای پیدا کردن یک شال معمولی که...


 که ... به یاد ماندنی ام نکند...


آن گرمای بی سابقه ی حوالی عصر که هرچه دقت کردم دستگیرم نشد که از روبرو می آید یا از شریان هایم توی صورتم می دود


_ البته از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان که به نتیجه رسیده ام، اما حال کسی را دارم که نمی خواهد پیش حرفهای همیشگی اش کم بیاورد... این است که ترجیح می دهم هوای آن روز را گرم توصیف کنم _


و آن شیشه ی خوشبوی استوانه ایِ کوچکِ توی جیبم که برگشتنی تند و تند دستم را می گذاشتم رویش که خاطر پراکنده ام از بودنش جمع شود


و این روزها ؛


همان شیشه ی خوشبوی استوانه ای کوچک _که دیگر گذاشته امش روی میزم _ روزی هزار بار عطر آن روز اردی بهشتی را توی اتاقم می پراکند



* با تشکر از دوستانی که تشویقم کردن، جو گیر شدم همچنان فی البداهه می نویسم :-دی


نوشته شده در جمعه 9/2/90ساعت 12:31 صبح توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت