سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
عاشقانه ی روزهای بهارم - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


خوب ترین حادثه می دانمت


خوب ترین حادثه می دانی ام؟


این روزها از صبح _که پلک هایم را زورکی باز می کنم و دلم نمی خواهد رخت خوابم را ترک کنم_ ، تو با همه ی شیطنت هایت می دوی توی دقایقم... 


خوب می دانی که چگونه این جوانِ سالخورده را، خندان لب و مست، دنبال خودت بکشانی... آنقدر می دویم و آنقدر می خندیم که از نفس می افتم...


آن وقت می نشینیم


_اندازه ی تمام روزهای از دست رفته مان_


 و عشق می نوشیم و شعر می خوانیم ...و من... هر روز... هزار بار می ترسم که مبادا آخرین دیدارمان باشد...



 این روزها چشم هایم برق می زند... از آن برق ها که گااااااهی میزد و دوست با نگاهی عمیق، می خندید


_ از همان نگاههای خوشرنگ و از همان خنده های ملوس که دلم را می برد_


 چه می گفتم ؟


می گفتم چشمهایم برق می زند... از همان برق ها که تا می روی جلوی آینه، خنده ات می گیرد و به خودت چشمک می زنی... از آن برق ها که سعی می کنی مخفیشان کنی... از همان ها که توی چشم هر کسی دیده ای؛ توانسته ای رازش را در  آنی بخوانی... از همان برقها که وقتی غم قاطیشان است، جلوه شان بیشتر است ... که گاهی دل شکسته و وفاداری هم تویشان دیده می شود... از همان برقها دیگر ...


این روزها یک حس خوب دارم ...


  و باز هم می گویم :


همینم بس؛ گرچه لختی...


___


* فی البداهه نوشتم ، اگه ایرادی داره پوزش می طلبم.


* شعر: آقای محمد علی بهمنی


نوشته شده در پنج شنبه 1/2/90ساعت 8:28 عصر توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت