سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
سالی که گذشت - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


هو


نمی دونم چرا این روزا ادبی نوشتنم نمی آد... با این که چند روز اخیر از قشنگ ترین و خاطره انگیز ترین و شاد ترین و (همه کلمه های خوب) ترین زندگیم بود، اما تا میرم پست مربوطه رو بنویسم دچار هیجان مفرط میشم و نمی تونم آروم بشینم بنویسم... انگار آدم غمگین که باشه بیشتر مینویسه، نه؟ شایدم من این مدلی ام... بهر حال این احتماااالا  آخرین پستمه که در سال 1389 خورشیدی می نویسم و حدس می زنم یکمی طولانی تر از نوشته های قبلیم بشه...اول یکمی از سالی که گذشت می نویسم...


عیدش که کاملا تکراری گذشت،سیزده فروردین رو تو اتوبوس که میرفتم دانشگاه با جمعی از هم وطنان عزیز در کردمپوزخند یادمه وقتی رسیدم، تو اتوبوس شرکت واحد با یه خانم خیلی خیلی پیر که می گفت نوه ی یکی از قاجاری هاس آشنا شدم... حتی آدرس خونه اش رو هم بهم داد ( فک کٌـــــــٌـــن، تو اصفهاااااان یکی ازت دعوت کنه بری خونش!!! خیلیه هااااا پوزخند )


اردیبهشت رو با دوستم و خانوادش رفتیم مشهد که خیلی خوش گذشت؛ اما به نمایشگاه کتاب نرسیدم و حیف شد... ان شاء الله امسال می رم دلی ازعزا در می آرم... بعدش هم که آخر اردیبهشت هلک هلک پاشدم اومدم اینجا کنکور دادم و  از اونجا که دیگه جا برا غیبت کردن نداشتم و صد در صد حذفم می کردن، سه سوته برگشتم  ( یاااادش به خیر ... چقد کلاسا رو میپیچوندم... یه ماه اول ترم رو نرفته بودم و تا آخر بهمن که کنکور بود موندم خونه... بعدشم که برا عیدم چند روز تعطیلش کردیم... بعد از عیدم که برا مشهد کلللی غیت کردم... همینجوری هم هر وقت حوصله نداشتم کلاس نمیرفتم پوزخندو ... آخرش هم استاد آزمون سازی گییییییییر داده بود که حذفی و باید از رئیس دانشکده نامه بیاری و ایناااا... ). تو اردیبهشت یه اتفاق خوب دیگه هم افتاد. نتیجه کنکور سراسری اومده بود و از رتبه ام شدیدا راضی بودم و یه عالمه انرژی بم داد.


خرداد با دلهره همراه بود... کلی درس نخونده داشتم که جزوه هیچکدومشون رو هم نداشتم... از طرفی هم باید برا خداحافظی از دوستام آماده می شدم، یه جوری که لحظه ی آخر اشکم در نیاد... آرزوم بود که خرداد هم زودتر بگذره و بریم خونه و دیگه برنگردیم... رو مقواهای آبی و سفید کنار تختم مث زندونی ها، چوب خط می کشیدم... با بچه های کلاس هم دم آخری مهربون تر شده بودیم و پشت دانشکده بساط هندونه راه می انداختیم و مقدمات جشن فارغ التحصیلیمونو آماده می کردیم... آخرین امتحانمون نثر پیشرفته بود... هیچ کس نمی تونه حس کنه وقتی امتحانام تموم شد چقد خوشحال بودم و احساس سبکی می کردم...


اول تیر جشن فارغ التحصیلی مون بود و خیلی خوش گذشت... همه خداحافظی کردیم و با هم اتاقیها رفتیم خونه یکی از بچه ها ... فردای اون روز هر کسی رفت سمت زندگی خودش... من چند روزی مهمون دوستم و خانوادش بودم و بعد اومدم خونه... تیر در گرما و مطالعه گذشت.


مرداد رفتم دنبال کارهای فارغ التحصیلیم... زود برگشتم ... همش منتظر نتیجه کنکور بودم...


شهریور رفتم دنبال مدرک موقت ... این دفعه فاطمه و عاطفه رو هم دیدم ...نتیجه کنکور اومد و من هم همین دور و برا قبول شدم و روز شماری می کردم که کلاسا زودتر شروع شه...


مهر رو با انرژی وصف ناپذیری شروع کردم... هر روزاطلاعاتم رو بیشتر کردم... اتفاق خاصی نیفتاد... آبان و آذر هم همینطور... تنها اتفاقی که به نظرم این روزهامو از روزهای اول سال متمایز می کنه ، اینه که اینجا حتی یه غیبت هم ندارم ... جزوه هام کااااااامله و کلی شادم سر کلاس...


دی ماه خیلی سخت بود... سرد... مینی بوس... بارووووون... امتحانای ترم... چتر... نمازخونه دانشکده ... خلاصه اینکه ترم یک رو به نحو احسن و با کلی نمره ی خوب پشت سر گذاشتیم ...


از 23 بهمن ترم دو شروع شد و تا همین امروز هم داشتم جزوه های پاکنویس نشده مو مرتب می کردم که کارام به سال جدید موکول نشه...


اسفند خوبی داشتم... و روز 23 و 24 این ماهو هیچ وقت فراموش نمی کنم...


.....


خب اینم از خلاصه ی سالی که گذشت... اول از همه خدا رو شکر می کنم برا همه چی ، و بعد برای سال 90 همه ی دوستان خیر و شادی و سلامتی آرزو می کنم... شما هم وسط دعاهاتون هر جا جا خالی موند ؛ اسم منو بگید... یادتون نره هااااااااا پوزخند


*پیچک هنوز فیلتره و نمیتونم اون قالبی رو که برا عید در نظر گرفته بذارم. از خود پارسی بلاگ هم هر قالبی که خوشم میاد آهنگ داره، که آهنگشو دوس ندارم... بلد هم نیستم که چه جوری آهنگه رو از قالب حذف کنم... این شد که با قلبی فشرده، به این قالب رضایت دادم دلم شکست


* احتمالش هست که یه چیز دیگه بنویسم و این آخریش نباشه... شاید هم ننویسم گیج شدم


بهشتی باشید


نوشته شده در شنبه 28/12/89ساعت 9:10 عصر توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت