دلم می خواد به اصفهان برگردم... فقط برا اینکه یه بار دیگه دوتا قالیچه ی کوچیک رنگ و رو رفته از تو خونه هامون بیاریم پهن کنیم تو کوچه و بشینیم به خاله بازی... غافل از اینکه هر لحظه ممکنه مامان یکیمون بیاد دنبالش و ببردش تو خونه... اون یکیمون هم خواه نا خواه مجبور می شه که بره، چون دیگه کسی نیست که باهاش بازی کنه. فک کنم همین روزاس که سروکله ی یه مامان پیدا بشه ... یادته همبازی؟
نوشته شده در دوشنبه 11/11/89ساعت
1:22 عصر توسط مائده نظرات ( ) |
| Design By : Pichak |

