به نام خدا _____ یک. آن قدر حرف زدی زدی زدی زدی که تمام وجودم زخم شد دستم نمک نداشت مگر؟ که تو پاشیدی! دو. من نشسته ام؛ ساعت ایستاده است؛ او رفته است... و پرزهای این خرس خاکستری ملالتی بالای هشتاد و پنج دارد... سه. زدی زیر عشق! ریخت و مرا سوزاند... می ترسم جایش بماند! _____ *چون نوشته هام حالت خاطره داره، ممکنه جاهاییش مبهم به نظر برسه. توضیح بیشتر خواستید در خدمتم. بهشتی باشید
نوشته شده در چهارشنبه 17/9/89ساعت
9:37 عصر توسط مائده نظرات ( ) |
| Design By : Pichak |

