و خدایی که در این نزدیکی است خب الان حس نوشتن دارم و میخوام حسابی از خدا تشکر کنم . خیلی سخته ... خیلی سخته...بخوای یه کار خوب بکنی و دل یه آدم خوب رو شاد کنی ، بعد آنچنان گندی می زنن به روزگارت که نگو ... دیگه باورت میشه به اسم یه کار خوب ، کار بدی انجام دادی ، فکر می کنی دیگه نمیخواد ببیندت ، و از اونجایی که اهل توضیح دادن و شفاف سازی هم نیستی ، فکر می کنی که چه کار کنی که خودش بفهمه ،ولی هیچ چی به ذهنت نمی رسه .تویی که همیشه مواظب بودی از دستت ناراحت نشه ، صبر می کردی ، گوش می کردی و رو حرفش حرف نمی زدی و فقط بهش نگاه می کردی ، تو آفتاب و بارون منتظر بودی که پیداش بشه ... خیلی سخته که همون آدم حالا یه دفعه از تو بدش بیاد ، نمیدونی با چه رویی بری پیشش ، اگه بری و تحویلت نگیره چی؟-خدا نکنه، اوه اوه- اگه تورو یادش بره چی، اگه دیگه نشناسدت چی ؟ اینا تمام فکرایی بودن که تو ذهنم بود ... حالا اگه واقعا یه کاری کرده بودم طوری نبود ، ولی ... امان از دست این آدما... عجبا ! آدم همینطور میمونه بعضی وقتا ... یا حق
سلام
چند وقت پیش یه اتفاقاتی افتاد که هر کاری کردم نتونستم هضمش کنم .سنگین ترین و غیر قابل قبول ترین اتفاق عمرم بود .فکر کردن بهش خیلی ازم انرژی می گرفت .خیلی سخته که کسی که دوستش داری از دستت ناراحت باشه ، خیلی ...
مخصوصا این یه مورد که یه زمانی به امید آرامشش زندگی میکردم .تحمل این چند روز عذاب آور بود .شما که الان اینا رو میخونی تو دلت میگی چقدر تکرار میکنه یه حرفو ، ولی هر چند بار هم که بگم نمیتونی حسش کنی که به جرم گناه نکرده ، کسی رو که دوستش داری و فوق العاده بهش احترام میذاری از دست بدی .دیگه کم کم داشتم به خودم شک می کردم که نکنه اون صوابی که من میخواستم انجام بدم واقعا نیتم بد بوده که اینطوری شده ولی امروز خدا یه کاری کرد که تا عمر دارم یادم نمی ره .
امروز به خیلی از چیزایی که تو ذهنم بود و به تعداد کمی از آدما گفته بودم ، ایمان آوردم _مثل همیشه_ یه سری از آدما امروز ارج و قربشونو پیشم از دست دادن .البته تا وقتی که مطمئن شدم نباید این حرفو بزنم ولی نمیگم کیا تا ببینم چی میشه .ولی باور کردم که همیشه چندتا مگس گرد یه شیرینی می پلکن و خیلی وقتا یه آدم خوب چند تا مار تو آستینش پرورش می ده و خودش هم خبر نداره ، خیلی وقتا خیلی ها برایی بالا بردن خودشونو اطرافیانشون هر چی دارند رو زیر پا میذارن ، همه رو خرد می کنن ، و یه مسئله ی کوچیک رو اونقدر بزرگ می کنن که تو ذهن آدم جا نمیشه . گاهی وقتا برای تضعیف روحیه ی بقیه آنچنان تلاش می کنن که تو به انسان بودنش شک می کنی . خدایاااااا ...
هوووف ... بازم میخوام بگم ... این نوشتن ها خیلی بدرد آدم درون گرایی مثله من میخوره . تا امروز از این غم تو دلم هییشکی خبر نداشت ، تا وقتی که حل شد و من آنچنان جیغی زدم که ...
قل اعوذ برب الناس ..... من شر الوسواس الخناس .الذی یوسوسوا فی الصدور الناس.
خلاصه اینکه امروز یکی زنگ زد و فهمیدم که اون مسیجی که اون آدم خوب اون شب بهم زده بود و توش اثری از ناراحتی هم نبود ، هیچ ! کلی هم خوب بود، حکمتش چی بوده.داشته ناخوداگاه به من می فهمونده که اتفاقاتی رو که قراره بیفتن جدی نگیرم که من گرفتم یه هفته ای عذاب کشیدم و به این نتیجه رسیدم که یه خوب ؛ بد نمیشه مگه اینکه ظاهرا خوب بوده باشه!و تا یه حرفو یه احساسو از خود طرف نشنیدیو ندیدی ، باور نکن ...
خدایا ... خیلی مخلصیما...
| Design By : Pichak |

