سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
هدیه - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


به نام خدا


بدون چرک نویس می نویسم.


آدم وقتی تازه پا تو یه راهی میذاره دلش می خواد چند نفر پشتش باشن، دلگرمش کنن و بهش امیدواری بدن ... من که ازین آدما زیاااااد دورو برم ندارم ... ولی امروز... نمی دونم اون خانم کی بود ؟ از کجا بود... اصلا برا چی از اون همه نیمکت که تو حیاط دانشکده است اومد صاف نشست کنار من و شروع کرد در مورد اون چیزایی که داشت تو دلم می گذشت حرف بزنه... کاملا ندوسته داشت با حرفاش منو تشویق می کرد... اصلا انگار یه بسته ی کادو پیچ بود که خدا نشونده بودش کنارم... آخرش هم حرفاش به جایی رسید که ناخودآگاه گفتم امروز تولدمه... اونم بعد از کلی آرزوی خوب پاشد رفت ... به همین سادگی کللللللللللی انرژی گرفتم...


 


 


بعدشم سر کلاس زبان ، استاد یه چیزی گفت که یکمی به خودم بالیدم ... یعنی وااااااااقعا عجیب بود جمله هاش! حس می کردم کااااملا هماهنگ شده اون حرفا رو میزنه ... ولی اصلا اینجوری نبود... اون که نمی دونست تو ذهن من چی میگذره!


 


آخرشم وقتی از دانشکده برگشتم از جشنواره زنگ زدن که تو یه مسابقه منتخب شدم... یوووووووووووووووهووووووووو... کاش جایزش خوب باشه ؛-)


 


به نظرم خدا تو روز تولدم ؛ خدائیشو درست درمون بم نشون داد ... باید یه تشکر اساسی بکنم ؛ نه؟


 بهشتی باشید


**یکی از دوستان در قسمت نظرات گفتن که ناشکری نکنم... اومدم که اگه احیانا حمل بر ناشکری شده ، پسش بگیرم :-) (پنج شنبه، یازده آذر)


نوشته شده در چهارشنبه 10/9/89ساعت 11:0 عصر توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت