به نام خدا *** می خواهم امشب را بدزدم و یک جای امن قایمش کنم که هر وقت دلم خواست شب من باشد! ... به یاد کودکی هایی که طعم بزرگی می داد و در دلواپسی جواب دادن به تلفن های خانه مان خلاصه می شد که مبادا مادر نگرانمان شود و از اداره راه منزل در پیش گیرد ... در روزهایی که فقط ساعت یازده و نیم را بلد بودم که وقت رفتن به مدرسه بود و از ترس اینکه چشم از ساعت بردارم و یک هویی دیرم شود؛ پایش می نشستم... و به یاد نوجوانی هایم که قسمت اعظمش در دوگانگی ها سپری شد؛ دوگانگی هایی که در آرامش پنج شنبه ها ته نشین می شدند... و به یاد جوانی های نکرده ام که در لابلای کتابهای کتابخانه ام خاک می خورند... و با یاد دیروزی که با تمام شادی های متفرقه اش؛ یاد آوری رنجهایی که روحم را می خراشیدند عذابم می دهد و با امروزی که هنوز حماسه هایم را Epic می نویسم و وقتی دفتر می خرم به طرح جلد سمت چپش بیشتر توجه می کنم... بیست و سه ساله شدم! نمی دانم اینها چه ربطی به شب تولد دارد! ولی ذهن است دیگر! می رود... همه جا می رود و آخرش بر می گردد پیش خود آدم و تو می مانی و یک ذهن پر از این و آن و آن و این... تولدم مبارک _ با تشکر از برو بچزی که بعد از کلی وقت تولدم رو یادشون بود و با انواع مختلف پیام ها خوشحال و شرمنده ام کردن. جبران کنم انشاءالله. و با تشکر فراااااااااااااوان از سه تا دوست عزیز که تو لحظه های غمناک سر شب همراهم بودن. *** بهشتی باشید
| Design By : Pichak |

