به نام خدا امروز یکی از اون روزا بود که همش یاد خوابگاه بودم. امروز جمعه بود . یه جمعه ی دلگیر؛ یه جمعه مثل جمعه های خوابگاه. خوابگاه که بودم؛ جمعه ها هیشکی تو اتاق نبود. اکثرا هر پنج تا هم اتاقیام می رفتن خونه شون و من می موندم و تک و توک اونایی که راهشون دور بود... البته بیشتر مواقع آخر هفته ها از عصر چهارشنبه شروع می شد و تا صبح شنبه کش می اومد. از غروبای خوابگاه بدم میاد، مخصوصا اگه جمعه باشه ... اصلا یه جوری میشم وقتی یادشون می افتم؛ انگار یه هویی بجا اکسیژن غربت می دوه تو ریه هام و اشک روحمو در میاره... خدایا کمکم کن هیچوقت کسی رو که به من نیاز داره تنها نذارم بهشتی باشید
از صبح کسی خونه نبود. گفتم کتاب می خونم میگذره، اما هر چی خوندم و خوندم شب نشد... دیگه این آخریا دم غروبی خیلی دلم گرفت
نشستم به نوشتن...
ولی بد ترین لحظه هاش مال همین غروب جمعه بود، مخصوصا زمستونا وقتی از تو بالکن آسمونو می دیدم که داره کم کم یه رنگ نارنجی بی روح می گیره به خودش...یه وقتایی غم عالم می ریخت تو دلم و می رفتم جلو آینه و کلی با خود اشک می ریختم؛ یه وقتایی هم می زد به سرم ، تو سرمای دم غروب زمستون شال و کلاه می کردم و می زدم بیرون... انقد راه می رفتم که غروب تموم شه و شب شنبه از راه برسه، اونوقت با کلی خوراکی بر می گشتم اتاق.
| Design By : Pichak |

