سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
اصفهان - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


به نام خدا


*برای بازیگر نقش پدر در تمام خاله بازی های دونفره مان*


تمام خاطراتم را بسته بندی کرده بودم که حداقل دیگر جلوی چشمم نباشند و نصف جهان کم کمک به چند سال آزگار تبدیل شود؛ اما نگاهم که به جعبه ی جادو افتاد سی و سه پل را دیدم که مقاوم تر از همیشه در برابرم قد علم کرده بود و زل زده بود توی چشمانم و با زبان بی زبانی «بی وفایی ام» را پتک کرده بود توی سرم... انگار می دانست که دلم برای هیچ چیز تنگ نشده است


نه سادگی های ترم یک، نه سرخوشی های ترم دو، نه صبوری های ترم سه، نه اشک های ترم چهار، نه انتظارهای ترم پنج، نه اعتمادهای ترم شش، نه تنهایی های ترم هفت و نه پختگی های ترم هشت


نه برای خلوص کودکانه ی اول دانشگاه و نه برای مهربانی های دم آخری ِ آخر دانشگاه


دلم برای هیچ چیز تنگ نشده است


نه در شمالی که در اولین برخورد دلم به استقامتش قرص شد


نه در شرقی دانشگاه با آن پل هوایی کنارش که گاهی وقت ها با یک جعبه شیرینی از رویش رد شده ام


و نه در خوابگاه ها که ایستگاه اتوبوسش آآآآآخر دلتنگی ها بود


نه دانشکده ، نه کلاس ها


نه سه راه زبان و نه ازدحام خالی از اکسیژن اتوبوسها


نه کریدور شاد خوابگاه سال اولمان


و نه کریدور عبوس خوابگاه سال آخر


نه اتاق بظاهر شش نفره و در باطن دوازده نفره ی سال اول


و نه اتاق به اسم شش نفره و به رسم دو نفره ی سال آخر


دل برای هیچ چیز تنگ ن...نه! ... شده است... دلم تنگ شده است


برای بابانوئل های خیابان چهارباغ


برای پیاده روی های گاه و بیگاهم که اغلب از روی غصه بود


برای احساسات بی حد و مرزی که لا به لای کتاب های کتابفروشی جنگل قایمشان می کردم


برای ابراز علاقه ی نا به هنگام شب به چشمانم که تاخیرم به خوابگاه را سبب می شد


برای حس کردن شرم نابالغ یک جفت چشم


برای دیدن لبخند های چهره ای خالی از ریا


برای تکیه کردن به صداقت قامتی کودکانه


برای رد شدن با هیجان از روی خطوط عابر پیاده ی دروازه شیراز


برای دویست متر بالا تر از خوابگاه


برای یک بطری کوچک آب معدنی و یک سیب کوچک ملس


و برای یک مشت خاطره


 


یا حق

دانشگاه اصفهان/ عکس از حسین زالی
نوشته شده در دوشنبه 1/6/89ساعت 12:53 صبح توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت