سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
آرامشی دوباره مرا رنج می دهد! - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


و خدایی که در این نزدیکی است


سلام .


بازم میخوام شعر بنویسم ... این روزای آخر که اینجام ترجیح می دم از ذهنیاتم چیزی ننویسم ، چون واقعا تو ذهنم خیلی شلوغه ، باید یه خونه تکونی بکنم ، بعد که رفتم دانشگاه، از همونجا می نویسم .دلم میخواد تا وقتی که میتونم اینجا رو داشته باشم و به کارم ادامه بدم. خداییش اصلا حسش نیست ... درس و دانشگاه و خوابگاه و بچه ها ی کلاس و ... هوووف ... حالا خوابگاه و هم اتاقیها و یه دوست خوب_ که خیلی دوستشون دارم_ یه چیزی ولی بقیه رو اصلا نمیتونم فعلا ! حالم از کلاسا و بچه های تو کلاس بهم میخوره ... اولا خیلی دوستشون داشتم ولی خوداشون _به قول خودشون_ یه کاری کردن که اینجوری شدم . همه شون یه مدل نیستند ها ولی خب یه وقتایی میشه که یکی دو سه چهار نفر یه کارایی می کنن که باعث میشن تو به کلی آدم بد بین بشی اونم من _ که ذاتا خوش بینم و تا از یه کسی بد نبینم ، بد بین نمیشم بهش _ ولی خدا نکنه بد بین شم ، دیگه هیچ وقت از خر شیطون نمیام پایین که... خلاصه اینکه بچه ها تو کلاس خوبن ها ولی نمیدونم چرا نمیتونن خوبی هاشونو نشون بدن ، به هم کمک کنن ، با هم دوست باشن ، به هم سلام کنن ، از هم بدشون نیاد ، همو مسخره نکنن ، تیکه نندازن به هم ، چش غره نرن به هم ، پشت سر هم صفحه نذارن و چیزی نگن ، همه جا از هم دفاع کنن ، به چشم تحقیر به هم نگاه نکنن ، شاید از بدیه منه که این چیزا رو می بینم و تحملشون سخته برام ، شاید بیشتر از بقیه حساسم ، شایدهم مال اینه که آدما خیلی برام مهمن و همه رو دوست دارم. من هنوز خسته ام ...خیلی خسته ... ذهنم خسته است ... دلم خسته است ... تابستون هم گذشت ، چقدر بد ولی خیلی خوب ! فعلا که تو کلاس چند نفری هستن که یه کارایی کردن که من ازشون خیلی دلم پره ،‏ دوتاشون با کارای فوق العاده بچه گونه شون ، اون یکی با زبون تیز و نیش دارش،‏ و یکیشون هم با بچگی ها و دروغای مسخره اش ... دیگه اینکه دلم نمیخواد برم دانشگاه ، دست کم یه ماه دیگه وقت نیاز دارم تا با خودم کنار بیام و بتونم به افکارم نظم بدم، هه ! مثلا نمی خواستم چیزی بنویسم ها!! حالا این چند تا شعر رو می ذارم ... از اولیش خیلی خوشم میاد ، خیلی واقعیه !  


*افسانه ی مردم


دیدم او را آه بعد از بیست سال


گفتم : این خود اوست ، یا نه ، دیگریست


چیزکی از او در او بود و نبود


گفتم : این زن اوست ؟ یعنی آن پری است؟


هر دو تن دزدیده و حیران نگاه


سوی هم کردیم و حیران تر شدیم


هر دو شاید با گذشت روزگار


در کف باد خزان پر پر شدیم


از فروشنده کتابی را خرید


بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد


خواست تا بیرون رود بی اعتنا


دست من در را برایش باز کرد


عمر من بود او که از پیشم گذشت


رفت و در انبوه مردم گم شد او


باز هم مضمون شعری تازه گشت


باز هم افسانه ی مردم شد او


* هرگز


من تمنا کردم که تو با من باشی


تو به من گفتی : هرگز ، هرگز!


پاسخی سخت و درشت


و مرا غصه ی این هرگز کشت.


*_


... نه ، نه ، نه


این هزار مرتبه گفتم :


-نه!


دیگر توان نمانده


توانایی ، در بند بند من از تاب رفته است.


شب با تمام وحشت خود خواب رفته است


و در تمام این شب تاریک ، چون تفاهم من با تو!


انسان افسانه ی مکرر اندوه و رنج را تکرار می کند.


گفتی : امید هاست در نا امید بودن من ؛ اما ، این ابر تیره را نم باران نبود و نیست


این ابر تیره را سر باریدن.


انسان بجای آب ، هرم سراب سوخته می نوشد.


گلهای نو شکفته، این لاله های سرخ ، گل نیست؛ خون رسته ز خاک است


باور کن اعتماد، از قلب های کال ، بار رحیل بسته و مهربانی ما را ،


خشم تنفر افزون ، از یاد برده است.


باور نمی کنی ؟


که حس پاک عاطفه در سینه مرده است.


                   -حمید صدق-


یادم رفته بود ها ... عنوان این یادداشت * آرامشی دوباره مرا رنج می دهد ، اسم و یک مصرع یکی از اشعار محمد علی بهمنیه که اگه شد ،بعد میذارم.


 


           یا حق


نوشته شده در دوشنبه 19/6/86ساعت 12:2 عصر توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت