سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
خداحافظ - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


و خدائی که در این نزدیکی است


*برای فرشته ی بیست ساله ای که به لطف قلب پاک درخت توت حیاطمان حضور چند ماهه اش را مغتنم شمردم*


آن روز ها که تو تازه بال هایت را گرفته بودی روی سرم ؛ حرف هیچ کس را باور نمی کردم و همه در نظرم دروغگو شده بودند، آنقدر برای از دست رفتن از دست رفتنی ها اشک ریخته بودم که دیگر اشکی نمانده بود برایم....


آن روز ها هیچ کس اجازه نمی داد دوست ترش بدارم ...


آن روزها قلبم زخمی زخمی بود.


و تو چه سخاوتمند بودی که دل پاکت را به من بخشیدی و دل هزار وصله ی مرا برای خودت برداشتی...


دیروز؛ از همه گذشتم، دیروز همه چیز و همه کس را گذاشتم و گذشتم ، دیروز تمام خاطرات خوب و بدم را پای همان درخت توت خاک کردم و آمدم؛ اما نتوانستم از تو بگذرم که تنها نگاه بود و تبسم میان ما ... و من گذشتن از این عزیزترین خاطره را نتوانستم...


خداحافظی رشته می گسلد... خداحافظی نکردم ... نتوانستم ...


آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست


حق با سکوت بود صدا در گلو شکست


آن روز های خوب که دیدیم خواب بود


خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست


فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند


نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست


تا آمدم که با تو خدا حافظی کنم


بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست


یا حق 


نوشته شده در شنبه 5/4/89ساعت 9:23 عصر توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت