و خدایی که در این نزدیکی است سلام همیشه نوشتن رو دوست داشتم... امروزم که اومدم دیدم نجمه برام نظر گذاشته که یه سری از مطالب آرشیومو خونده ؛ تصمیم گرفتم با انرژی بیشتری وبلاگم رو به روز کنم و این فضا رو که کلی همدم روزای تنهاییم بوده از دست ندم... پس؛ با یه خاطره ادامه می دم: روز آخری بود که از سال 87 می رفتیم دانشگاه. سر کلاس خسته کندده ی سیری در تاریخ ادبیات انگلیسی ملقب به نورتون چرت می زدم که یکی از بچه ها کاغذی رو با این عنوان داد دستم من هم نا خودآگاه و فی البداهه براش نوشتم: از تمام تحصیلم ؛ جز غمش به یادم نیست اصفهان زیبا هم ، مرهمی نشد بر زخم دیگرم درین استان ، لحظه ای دوامم نیست چارشنبه تا آید ، عمر من بسر آید تا سه شنبه سر آید، شادی جزسرابم نیست وقت رفتنم چون شد، یار غار نشناسم دوستان من پوزش؛ ذره ای مرامم نیست * البته خدمت دوستان با سواد عرض کنم که اینجانب هیچ سر رشته ای از علم عروض ندارم! همینجوری دلیه کارمون یا حق
: چه احساسی درباره ی آخرین روز دانشگاه آمدن در سال 1387 داری؟ آیا؟ احساسات خود را در قالب شعر بیان کنید.(15 نمره)
درد و رنج مادام است، دنیا هم به کامم نیست

| Design By : Pichak |

