سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
خاطره - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


 و خدایی که در این نزدیکی است


 سلام


همیشه نوشتن رو دوست داشتم...


امروزم که اومدم دیدم نجمه برام نظر گذاشته که یه سری از مطالب آرشیومو خونده ؛ تصمیم گرفتم با انرژی بیشتری وبلاگم رو به روز کنم و این فضا رو که کلی همدم روزای تنهاییم بوده از دست ندم... پس؛ با یه خاطره ادامه می دم:


روز آخری بود که از سال 87 می رفتیم دانشگاه. سر کلاس خسته کندده ی سیری در تاریخ ادبیات انگلیسی ملقب به نورتون چرت می زدم که یکی از بچه ها کاغذی رو با این عنوان داد دستم
:
چه احساسی درباره ی آخرین روز دانشگاه آمدن در سال 1387 داری؟ آیا؟ احساسات  خود را در قالب شعر بیان کنید.(15 نمره)


فی البداهه


من هم نا خودآگاه و فی البداهه براش نوشتم:


از تمام تحصیلم ؛ جز غمش به یادم نیست


درد و رنج مادام است، دنیا هم به کامم نیست


اصفهان زیبا هم ، مرهمی نشد بر زخم


دیگرم درین استان ، لحظه ای دوامم نیست


چارشنبه تا آید ، عمر من بسر آید


تا سه شنبه سر آید، شادی جزسرابم نیست


وقت رفتنم چون شد، یار غار نشناسم


دوستان من پوزش؛ ذره ای مرامم نیست


*‏ البته خدمت دوستان با سواد عرض کنم که اینجانب هیچ سر رشته ای از علم عروض ندارم! همینجوری دلیه کارمون


                                                     یا حق


نوشته شده در یکشنبه 11/11/88ساعت 11:11 عصر توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت