و خدایی که در این نزدیکی است سلام _ بی پرده می نویسم،مثل همیشه! و بدون مشورت تصمیم می گیرم مثل امروز سالروز افتتاح وبلاگمه... اولین سالروزش هم هست اما من متاسفانه اینجا تو سخت ترین روزهای زندگیم ؛ پناهگاهم بود ... هر چیزی که گفتم وبلاگ من ؛وبلاگ ساکتِ من ؛ غالبا قرار بود گزیده ای از درونیات من ؛ می دانم که قدم زدن در زوایای هزارتوی ذهن من ؛ برای کسی که راهش با سپاس و قدردانی : از آنها که دوستمان دارند و از آنها که آبشان با ما توی یک جوب نمی از آنها که استشمام رایحه ی به مذاق ما خوششان، مسبب خط خطی های چند از آنها که تکذیب کردند و تحسین کردند وگاهی خواستند تحمیل! کنند ، از آنها که مهربان بودند و از آنها که عاطفه درشان مرده بود... از تمامی آنها که نه به اختیار سوژه ام بودند و تمام آنها که به از استاد هایی که رفتار متضادشان با یکدیگر بهانه ی نوشتنم شد... از تمام کتاب هایی که به جبر پاس کردنشان ، دوستی دیرینه پیدا از پارسی بلاگ که در وقت نیازم به تائید شدن، نوشته هایم را منتخب کرد از برف و باران و آفتاب و مهتاب و سوز هوای بدون برف ... از هم اتاقی ها، هم خوابگاهی ها، هم دانشکده ای ها، هم کلاسی ها، هم و از خانواده ی محترم _ که رغم باخبر بودنشان از وجود چنین مکانی، و یک تشکر ویژه از تمام آنها که رنج زندگی کردن با مرا، با فداکاری *** دیگه اینکه خیلی از اونا که براشون نوشتم ؛ هیچ وقت نوشته هامو نخوندن پست اول و آخر وبلاگمو گذاشتم و بقیه ی نوشته هامو آرشیو کردم. یه دور خونه تکونی رو هم در نهایت داشتم بوسیله ی پیامک با دوست حرف می زدیم که خوابش برد! فکر نمی کردم یه روزی دل کندن از اینجا اونقدر برام سخت باشه که اشکم در بیاد....شاید هم دلم از یه جاهای دیگه پره! گاهی وقتا آدم دلش اونقدر می گیره که اشک تنها راهه تسکین دردشه... آخرین آمار بازدید وبلاگم هفت تا بود، به فال نیک می گیرم! چه در هم شد آخرین پست! شد مثل همون پست اول... اومده و نیومده، دوست و دشمن، آشنا و غریبه، دیده و ندیده حلالمون کنید به امید دیدار در بهشت خدا خدا نگهدار مائده / بیست و ششم مرداد ماه هزار وسیصد و هشتاد و هفت خورشیدی
خیلی بیشتر از همیشه!_
، آخرین باری هست که در " همه ی من" می نویسم... تازگیها در صدد نقل
مکان! بر اومدم. احساس میکنم این وبلاگ رسالتش رو بی برو برگرد انجام داده ...
شنید و دم نزد... هیچ وقت اینجا رو یادم نمی ره ... هیچ وقت کمک های روحیشو فراموش
نمی کنم ... وقتی می نوشتم خودمو آزاد حس می کردم ؛ انگارتمام اون چیزی که بر گرده
ام بود رو به صفحه کلید می سپردم و خودم سبکبال قدم بر می داشتم... اگه اینجا نبود
شاید خیلی از مشکلات من سخت تر حل می شد ... مخصوصا در ترم گذشته که اوج مصیبت و
حکمت بود...
مکنونات من و اندیشه های در هم تنیده ی من رو در خودش داشته باشه؛ و من هیچ وقت بر
خلاف این قرارداد خودی عمل نکردم.. خوشبختانه ؛ خیلی ها از سبک نوشتن من خوششون
اومده بود؛ خیلی ها و خیلی ها تشویقم کردن که ادامه بدم و خیلی ها پای ثابت کلبه ی
درویشی من شده بودن ... وگاهی ؛ متاسفانه انگار "پیدا بودن دانه های دل
من" با اینکه هیچ ربطی به هیچ کسی نداشت و بدون منفعت یا غرض شخصی نوشته می
شد ، عده ای رو آزار می داد ... من جز از حقیقت ذهنم ؛ از چیز دیگه ای ننوشتم!
من یکی نیست ؛ سخت است... شخصیتی سخت و تقریبا نفوذ ناپذیر داشتم که در نگاه اول دل
کمتر مومنی را شاد می کرد؛ بنابر اتفاق یا توفیق یا قسمتی ازجبر حاکم در تقدیر،
رقم خورد که آن روی سکه ی شخصیت خویش را نمایان سازم. دیگر با آن شخص که روز اول دیده
بودند تفاوتها داشتم اما باز هم بگویم بنا بر اتفاق یا توفیق یا قسمتی از جبر حاکم
بر تقدیر؛ دریافتم که سکه هزار رو هم که داشته باشد؛ از یک جنس است! دیگر دفتر چه
ای نخواهم داشت که سر کلاس های خسته کننده در دستم باشد و حتی دیوار نوشته ای که بر
دیوار کنار تختم بچسبانم و بنویسم و بخوانند و مکدر شوند و من که آن نوشته ها را
با قصد خوانده شدن نمی نوشتم ؛ دلم بگیرد و شعرهایم را ،چنان که در گذشته؛ برای کسی
نخواهم خواند، و تنها می نویسم ... و تنها می نویسم ...
رود ...
صفحه ایم شد و از آنها که چشمان پر رمز و رازشان به تفکرم واداشت...
هرچند بسیار صبور بودند ...
اصرار! سوژه شدند ...
کردیم...
و بر سبکبالی ام افزود ...
سفری ها، همسایه ها، استاد ها ، بچه خوشتیپ ها، نگهبان های خوش اخلاق و بد اخلاق،
شرکت مخابرات کل کشور ؛ بانک ها و دستگاههای خودپرداز موجود در سطح نصف جهان،
مسئولین محترم دانشگاه و...
دریغ از یکبار سر کشی به وبلاگ دختر گلشان!_
هایشان تحمل می کنند ...
و نخواهند خوند؛ خیلی از اونا که براشون نوشتم ، گاهی یه سری به ما زدن و از ته دل
ما با خبر شدن و خیلی ها هم نه برای دانستن و خواندن ، مشعوفمون کردند...خیلی وقتا
پنجاه شصت تا بازدید داشتیم و خیلی وقتا حتی یه نفر هم به اینجا سر نمی زد... با دوستای مجازی خیلی خوبی آشنا شدم... از دوستان مجازی سابق هم در ویراییش برنامه ی وبلاگ کمکم کردند... خلاصه دلم به اینجا خوش بود دیگه ...
هم از رو اولین یادداشتم خوندم. آآآآآآآخ... چه اعصابی داشتم من که با اون بچه
بازیها دست و پنجه نرم می کردم! چقر آدما و سرنوشتشون برام مهم بود ... چقدر پاک
می اندیشیدم... زمان چقدر رو آدما تاثیر می ذاره ... اون موقع هنوز خیلی از
اتفاقای مزخرف زندگیم نیفتاده بود...
حوصله انجام دادم. دیگه دارم آخرین خداحافظی هامو می کنم ! البته گاهی به این مامن
اشکهام سر خواهم زد ...ولی چه کنیم که ...
| Design By : Pichak |
