سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
کوتاه اندازه ی یه آه! - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


 و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
__
تو این آخرین روزایی که وقت دارم به وبلاگم سر بزنم و توش بنویسم ؛ چیزی برای گفتن ندارم... نه اینکه چیزی برای گفتن نداشته باشم ها ؛ یه جورایی یه بغض تو گلومه که نمی ذاره درست و حسابی حرف بزنم و یه بغض تو گلوی قلمم که راه جاری شدن مرکب رو بر کاغذ سد کرده ...
امروز هوا بسیار سرد و بارونی بود. کاپشن تنم کردم. مامان میگفت داری سرما می خوری اما انگار نخوردم... از صبح زندگی نامه مو تکمیل کردم و نوشته های وبلاگمو به یه فایل متنی منتقل کردم و عصر رفتم پایین . غذای از وقت گذشته رو خوردم و رفتم سراغ دختر خاله و همون خنده های از سر سر خوشی و بیکاری ! یه سری هم به خیابون های شهر زدیم ... دیر وقت بود که برگشتم... بساط تذهیب رو باز کردم ... اما دست و دلم به کار نمی رفت ... کاست زهره رو گذاشتم و تا تهش رفتم ... خدا پدر مخترع پیامک رو بیامرزه که راهی رو برای اینکه آدما هرازگاهی از تنهایی دربیان گذاشت جلو پامون... تا الان هم داشتم از خودم می نوشتم ... کارم که تموم شد گفتم یه سری به پناهگاه همیشگی بزنم و روزای آخر بی نصیب نمونم ...
از اینجا هم یه سره می رم سرغ دکتر شریعتی و " آدم ها و حرف ها" ...
چه سکوتی ... همه خوابیدن ...
بهشتی باشید


نوشته شده در دوشنبه 21/5/87ساعت 2:32 صبح توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت