سلام
__
دیشب تا صبح بیدار بودم. تا اومدم بخوابم اهل بیت خواستن بزنن به طبیعت و ما روهم به زور انداختن تو صندوق عقب و با خودشون بردن. اصلا خوش نگذشت! همش یا خوابم میومد یا تو فکر بودم. تازگیها دوست یه نویسنده بهم معرفی کرده که خیلی باهاش حال میکنم. دیشب هم داشتم یه داستان ازش می خوندم که پر بیراه نمی گفت... انگار یه دختری بوده که ماجراش مفصله فقط همینقدر بگم که یه درخت گیلاس رو خیلی دوست داشته و همیشه برای اون درخت کتاب می خونده ؛ زیر سایه اش می نشسته؛ باهاش حرف می زده و خلاصه خیلی دوستش داشته... از قضا می زنه و دختره از یه بابایی خوشش می آد و بعبارتی عاشق می شه... از اینجا ببعدو تا یه جاهایی می خوام بنویسم چون واقعا خوشم اومد:
...ایزابل حرفهای جاناتان را با چنان شور و نشاطی تائید می کند که این چند روز سکوت اورا تائید می کرده است.
ظاهرا ایزابل پله های عشق را یکی یکی می پیماید، باوجود آنکه دکتر از آن سر در نمی آورد و جاناتان هم اصلا به روی خودش نمی آورد.
اما یک نفر هست که در این مورد مرتکب اشتباه نمی شود، یک نفر که چیزی را از او نمی توان مخفی کرد: درخت گیلاس که چند وقتی می شود برایش داستانی خوانده نمی شود. دقیق تر اگر بخواهیم بگوییم، چند وقتی یعنیی از روزی که یک موتور سیکلت زرد رنگ با سرو صدایی کلافه کننده، بی خبر سر از باغ در آورد...
این چنین می شود که درخت گیلاس با اختلال جوی ای بسیار سخت تر از یخبندان و قحط سالی روبرو می شود، بی تفاوتی دختری که تا آن روز مدام می آمد تا سایه اش سرپناه او باشد.
عشق همیشه چنین آغازی دارد، حتی از این طریق می توان عشق نو شکفته را شناخت؛ بی عدالتی ای که همزمان با عشق پدید می آید، فراموشی ناگهانی زمین و زمان. ظلم و ستمی بی دردسر و مداوم که از همان ابتدای با ساکن با عشق هم آواز و همراه می شود...
کرستین بوبن/ داستان ایزابل بروژ
*بیچاره درخت گیلاس ؛ اینو که می خوندم خیلی دلم به حالش سوخت ...
* نامه ام به دوست رسید!
* فعلا فقط همینا و یه عالمه تحلیل !
بهشتی باشید
| Design By : Pichak |

