سلام ؛ حالت رو نمی دونم باید از خودت بپرسم یا از خدا ؟ در جوار حضرت حق که مطمئنا خوش می گذره بت؟ خب ؛ خدا رو شکر ...
امشب دلم خیلی برات تنگ شد ... دل همه برات تنگ بود ... همه هر از گاهی یه آهی به یاد لحظه های بودنت می کشیدن و جاتو خالی می کردن ... امشب عقد یکی از همونایی بود که همیشه دلت می خواست تو جشنشون حضور داشته باشی...
به همین زودی یک سال و چند روز ار رفتنت گذشت و به همین سادگی همه به شرایط جدید خو گرفتن ...
دلم خیلی برات تنگ شده بود ؛ یهو اشکم در اومد ؛ اما نور رو بهانه کردم !!!
یاد جشن عروسیتون افتادم ... آرایشگاه ؛ لباس یاسی حنا بندون و من که همه جا دنبالت بودم... بعد تولد سیزده سالگی خودم ؛ و تو که مجلسو می گردوندی ... بعد هم ایام نزدیک به حال ... و آخرین باری که دیدمت و آخرین باری که صداتو شنیدم و چندین باری که خوابتو دیدم ...
اومدم باهات حرف بزنم که نگی بی مرامم ...
بهشتی باشی
| Design By : Pichak |

